جلسه اول «اخلاق و عرفان یهودی» استاد آبائی، ۲۷ شهریور ۹۳

استاد: جناب آقای آرش آبائی

استاد: جناب آقای آرش آبائی

سیر کلی مباحث کلاس اخلاق و  عرفان یهودی تا پایان ترم: 

  1. کلیات / مشخصات عرفان یهودی
  2. خلاصه تاریخ قبالا / عرفان / شخصیت‌ها/ کتب
  3. مفاهیم اصلی
  4. متون اصلی
  5. مکتب حسیدیسم
  6. عرفان مدرن
  7. خصوصیات اخلاق یهودی
  8. تاریخ اخلاق
  9. متون اخلاق

منابعی برای مطالعه درباره عرفان یهودی:

  • دایرة المعارف جوداییکا
  • کتاب «Major Trends in Jewish Mysticism» نوشته گرشوم شولم که به فارسی دو ترجمه دارد:‌ ۱) «جریانات بزرگ در عرفان یهودی»، ترجمه فرید الدین زادمهر، انتشارات نیلوفر و ۲) که ترجمه بهتری است، «گرایش‌ها و مکاتب اصلی عرفان یهود»، ترجمه علیرضا فهیم، دانشگاه ادیان، ۹۳
  • آیین قبالا، شیوا کاویانی، انتشارات فراروان (این کتاب نیز ترجمه فصل اول کتاب بالاست)
  • کبالا، عرفان آریایی یهود، فاروق صفی‌زاده، ۹۳ (البته این کتاب،‌ سرقت است و نویسنده کپی‌پیست کرده است. ولی خب به هر حال کتاب اصلی که از آن سرقت شده،‌ کتاب خوبی است.
  • متون اینترنتی درباره قبالا (دایرة المعارف طهور دانش)

منبع کلاس ما برای اخلاق یهودی: جزوه دکتر صادق‌نیا

تذکر درباره امتحان پایان ترم: بین سه تا پنج نمره از نمره پایانی، به تحقیق کلاسی وابسته است.

واژه «قبالا»

از ریشه «قبل» می‌آید و به معنای قبول کردن ربط دارد.

مفهوم عام: «سنت پذیرفته‌شده»، در کنار اسناد قطعی فقهی یا استنتاج عقلی. مثل هفت دور بستن بند تفیلین بر روی بازوی چپ که نه آیه‌ای در تورات دارد،‌ نه دلیل عقلی برای آن داریم. و فقط از طریق سنت به دست آمده است.
مفهوم خاص: عرفان یهود؛ عرفانی که از کتاب زوهر به بعد، رایج می‌شود.

ولی ما در این کلاس، به «عرفان یهودی» به طور کلی همان عبارت «قبالا» را اطلاق می‌کند. این واژه وقتی به غرب رفت،‌ چون برایشان تلفظش سخت بود، «ق» آن به «ک» تبدیل شد. ولی ما در این کلاس، برای تفاوت قائل شدن بین دو عرفان سنتی و مدرن، به سنتی، قبالا می‌گوییم و به عرفان مدرن، لفظ «کبالا» را اطلاق می‌کنیم.

خصوصیات و اهداف عرفان یهودی

عرفان یهودی به طور خلاصه، رسیدن به «مَملِخِت کُوهَنیم» یا همان «مملکت کاهنان» است. ریشه این مفهوم، برمی‌گردد به سال ۶۸ میلادی، یعنی تخریب معبد دوم. این تاریخ، نقطه عطف بزرگی در تاریخ یهود است.

از قدیم الأیام، کاهنان از سبط لاوی و از نسل مستقیم هارون بوده‌اند. سبط لاوی البته قبل از موسی و هارون نیز مسئول بت‌خانه‌ها و معبدها بوده‌اند که پس از نزول تورات، از تولیت معابد و بت‌خانه‌ها تغییر نقش دادند به تولیت معبد خداوند و تبدیل به کاهن شدند. از زمان موسی به بعد، کاهنان و لاویان با همدیگر امور مذهبی را انجام می‌دادند. و البته کاهنان (یعنی لاویان از نسل هارون) جایگاهی بالاتر داشتند و در واقع،‌ لاویان از نسل غیر هارون، به کاهنان (لاویان نسل هارون) خدمت می‌کردند. لاوی‌ها سبط سیزدهم از اسباط بنی‌اسرائیل‌اند و سرزمین مقدس بین ۱۲ سبط (غیر از لاویان)‌ تقسیم شد. لاویان زمین نداشتند و مسئول انجام امور عبادی شدند و در مقابل، دیگر مردم که زمین و کسب و کار دارند،‌ وجوهاتی را به این گروه می‌دادند.

نگاه ایده‌آل به جایگاه یهود با توجه به عبارت «مملکت کاهنان» این است که بنی‌اسرائیل نسبت به مردم دیگر دنیا، شبیه نسبت کاهنان به بقیه بنی‌اسرائیل است. یعنی قرار است که بنی‌اسرائیل مسئول مذهبی جهان باشد و دیگر مردم دنیا در خدمت آن‌ها باشند و همان تقسیم کاری که میان کاهنان و دیگر مردم بنی‌اسرائیل بود، میان مردم اسرائیل و دیگر مردم جهان نیز باید شکل بگیرد.

رسیدن به آن نقطه ایده‌آل، نیازمد طی مسیری عرفانی است. چنانکه رعایت ده فرمان، برای رستگاری شخصی کافی بود،‌ و چنانکه رعایت ۶۱۳ قانون شریعت یهود برای رستگاری بنی‌اسرائیل کافی بود، برای رسیدن به آن نقطه ایده‌آل، باید قوانین قبالا رعایت شود.

یک پس‌زمینه دیگر نیز وجود دارد که بشر در ابتدا در نقطه اوج بوده است ولی در زمانی، از آن نقطه اوج پایین می‌افتد و سقوط می‌کند. کار قبالا بازگرداندن انسان به همان نقطه اولیه است.

رابطه فقه و عرفان در یهودیت

عرفان خود را در راستای فقه می‌داند و رعایت همه قوانین فقه را لازم می‌داند ولی ادعا می‌کند که این حرکت بازگشت به نقطه اوج را تسریع و ضمانت می‌کند. یعنی در عرفان یهودی نه‌تنها قوانین فقهی، کم‌رنگ‌تر نمی‌شوند، بلکه رعایت احکام فقهی، شکلی‌ پررنگ‌تر و غلیظ‌تر به خود می‌گیرند.

اهداف عرفان یهودی

۱. ارائه تفسیری عرفانی و عمیق‌تر از متن تورات و تنخ

قبالا و زوهر در اصل تفسیری بر تورات هستند. با این تفاوت که این تفسیر را از سطح، به اعماق بیشتری می‌برند. مثلا در جایی که خداوند به ابراهیم می‌گوید مهاجرت کن، در تفاسیر معمول نقطه مهاجرت و مسیر آن را روشن می‌کنند و دلیلش چه بوده است و حتی به کمک روایت‌هایی‌، جزئیات بیشتری از این مهاجرت را توصیف می‌کنند. ولی تفسیر عرفان کلا به جای دیگری می‌رود که مثلا این مهاجرت، مهاجرت جغرافیایی نبوده است و نوعی مهاجرت درونی و تحول شخصیتی بوده است. پس اصل قضیه، تفسیر تورات است.

۲. معنادار کردن کل تورات؛ به خصوص احکام آیینی تورات.

در تورات،‌ دو دسته احکام وجود دارد. یک دسته احکام که حکمت آن‌ها برای انسان قابل درک است ولی احکامی نیز وجود دارد که دلیل عقلی پشت آن‌ها درک نمی‌شود. مثلا حکم روز شنبه که باید مقدس باشد که در آن کار نشود، خود تورات در چندین جا توضیح می‌دهد که این نشانه‌ای است بین من و بنی‌اسرائیل. یکی از اهداف عرفان این است که احکام آیینی را هم معنا می‌کند. مثلا ذات روز شنبه را معرفی می‌کند و از طریق ستارگان و نجوم و کهکشان‌ها اثبات می‌کند که روز شنبه یک ویژگی خاص دارد که روز مثبتی برای کار کردن نیست.

۳. تبدیل کردن احکام تورات از شکل تکلیف و اجبار به اختیار و داوطلبانه

در واقع عرفان یهودی از طریق فهماندن حکمت احکام فقهی،‌ مکلف را به این فهم می‌رساند که چرا باید احکام را رعایت کند و باعث می‌شود از صرف تکلیف، آن را تبدیل به انجام داوطلبانه کند.

۴. فهم تقدیر الهی و حرکت در آن مسیر (و تغییر آن)

قبالا شدیدا تقدیرگراست. و سعی می‌کند تقدیر هر کس را به او نشان دهد تا سریع‌تر به سمت تقدیر خودش حرکت کند و البته در پاره‌ای موارد او را به تغییر تقدیر خود تشویق می‌کند. مثلا ابراهیم اسم اصلی‌اش «اورام»‌ بوده و بعدها حرفی از نام خدا به اسم او اضافه می‌شود و مفتخر شد به اینکه خداوند «ه» خود را در او قرار داد و تبدیل شد به «اوراهام». تا زمانی که ابرام بود،‌ بچه‌دار نمی‌شد ولی وقتی تقدیرش تغییر کرد، بچه‌دار شد. رسم تغییر نام در یهودیت امروز نیز، ریشه در همین آموزه دارد. زیرا فکر می‌کنند که با تغییر اسم، ممکن است تقدیر او نیز تغییر کند و مثلا بیماری‌اش درمان شود.

۵. تبدیل انسان از حالت بنده خدا (فقیه) به شریک خدا (عارف)

عرفان چنین می‌گوید که من تو را از این جایگاه که صرفا فرمان‌بردار خدا باشی، تبدیل می‌کنم به کسی که شریک خدا خواهی بود. اصطلاحی هست که می‌گوید: «صدیق حکم می‌کند و خداوند اجرا می‌کند» یعنی کار به جایی می‌رسد که انسان به درجه‌ای می‌رسد که او هر چه بگوید، خداوند اجرا می‌کند. یعنی به حالتی رسیده است که همه چیز را فهمیده است و این فهم باعث می‌شود که بتواند مثل خدا حکم کند. و وقتی همان چیزی رو حکم کنی که خدا حکم می‌کند،‌ همان خواهد شد. به بیان بهتر،‌ عارف به جایی می‌رسد که می‌فهمد خدا چه می‌خواهد بکند و به طوری از عمل خدا گزارش و پیش‌گویی می‌کند که انگار هر چه او می‌گوید، خداوند اجرا می‌کند.

۶. رفع شرمساری در خلقت انسان و جهان

اصطلاح «شرمساری» که بعدها هم زیاد تکرار خواهد شد، ریشه در یک ایده قبالایی دارد که معتقد است در ابتدا، فقط خدا بود و هیچ کس غیر از او نبود و فقط ارواحی از خداوند متعال به صورت یک‌طرفه، دریافت فیض می‌کردند. و به این دلیل که یک‌طرفه بوده و انگار میهمانی طولانی بر سر سفره خداوند بوده‌اند، آن ارواح خجالت‌زده و شرمسار بودند. برای همین، این ارواح به زمین نازل شدند و تبدیل شدند به انسان تا بیایند و تلاش کنند و مسیر را طی کنند و دوباره به خداوند بپیوندند و این بار از آنجا که با اعمال خودشان، لیاقت دریافت فیض را به دست آورده‌اند، دیگر شرمسار نیستند. اگر کسی موفق به رسیدن به آن نقطه نشد و نتوانست بر سر آن سفره فیض الهی برگردد، «ایده تناسخ»‌شکل می‌گیرد. یعنی دوباره به جهان برمی‌گردد تا مجددا تلاش کند و تا زمانی که موفق نشده باشد، در این چرخه باقی می‌ماند. قبالا مدعی است که این مسیر را تضمین می‌کند و انسان را کمک می‌کند که به آن رستگاری نهایی برسد.

۷. تسریع روند رستگاری با غنی‌تر کردن احکام تورات

یعنی از آنجا که مسیر رفتن به رستگاری از طریق تورات است، قبالا با غلیظ‌تر کردن احکام،‌این مسیر را تسریع می‌کند.

خصوصیات عرفان یهودی

۱. بنا شده بر متن تورات

۲. استفاده از ۳۲ ابزار برای تبیین جهان (۱۰ سفیرا و ۲۲ حروف عبری): این‌ها همه ابزارهایی است که خداوند متعال به کمک آن‌ها جهان را آفرید. عرفان یهودی می‌تواند با کشف این ابزارها چگونگی اداره جهان را بفهمد.

۳. معتقد است که تورات نقشه جهان است. داستان‌های تورات، ظاهری هستند و اسراری در خود نهفته دارند. در کتاب زوهر داریم که خداوند تورات را نگاه کرد و جهان را آفرید. یعنی تورات، نقشه جهان خلقت است. این داستان‌ها ظاهر قضیه است و هر کدام در دل خود‌، اسراری دارند.

۴. بسیار شریعت‌گراست. (احکام قبالایی در کنار احکام تلمودی) گفتیم که احکام یهودی در فقه تلمودی بیان می‌شود. فقه هم یا از طریق آیات تورات است، یا از طریق سنت به ما رسیده است یا استنتاج عقلی است. ولی وقتی کار به عرفان یهودی می‌رسد، افزایش می‌یابد. مثلا آيات گفته‌اند که یک بار بخوان و همین قدرش واجب است. در حکم قبالایی می‌گوید همین ذکر را سه‌مرتبه بخوان چون به دلایلی اثری خاص را به آن اضافه می‌کند. به همین سبب، عبادات یک عارف قبالایی دو یا چند برابر عبادات یک فرد عادی طول می‌کشد.

۵. بسیار تقدیرگراست.

۶. بنی‌اسرائیل، مملکت و امت کاهنان جهان هستند. یعنی رستگاری جهان از طریق اعمال بنی‌اسرائیل رخ می‌دهد.

۷. عالم مثل. یعنی جهان مثل درخت وارونه‌ای است که ریشه‌هایش در عالم بالاست که اصل آن است. شاخه‌های آن درخت،‌پایین‌اند. آنچه ما در اینجا می‌بینیم،‌ بالا اتفاق افتاده است و ما حاصل آن در زمین را می‌بینیم.

۸. در عرفان،‌ حرکت از سمت عارف به سوی خداست. در حالی که در فقه، حرکت (فرمان)‌ از سوی خدا به بنده است. انسان است که از پایین حرکت می‌کند و به سمت بالا می‌رود. انسان است که مؤثر در جهان است.

۹. تقدس سرزمین اسرائیل، اورشلیم و به‌ویژه معبد بیت المقدس. یعنی تا زمانی که معبد بود، همه چیز در عالم بالا درست بود؛ چون معبد مرکز جهان بود. ولی پس از تخریب معبد، همه چیز خراب شد.

۱۰. نوعی نگاه منفی به زن که او را ستون چپ می‌داند. سلسله مراتب بین خدا و انسان به سه ستون تقسیم می‌شود. ستون راست، ستون مرد و رحمانیت خداست. ستون چپ ولی ستون مؤنث است که نماد سخت‌گیری‌، غضب و عدالت خداست.

در عرفان یهودی، زن اصلا دیده نمی‌شود. برای همین، زن عارف یا زن قبالیست نداریم؛‌ چون نگاه به او منفی است. در شریعت یهودی، زن منفی نیست و فقط صرفا از خیلی از احکام، معاف است ولی در عرفان، منفی است و سخت‌گیری مي‌شود برای ورود زن به عرفان و مباحث عرفانی.

 

شرایط فراگیری یا ورود به عرفان

  1. یهودی بودن
  2. مرد بودن
  3. عالم بودن و ملتزم بودن. یعنی تورات را بشناسد. تلمود را بشناسد. احکام را مسلط باشد و به آن عمل کند. یعنی تقریبا می‌شود گفت که برای ورود به عرفان یهودی، حتما باید هاخام بود.
  4. دانستن زبان عبری و آرامی
  5. توصیه به سن بالای چهل
  6. ترجیحا متأهل باشد.

از جلسه آینده وارد «تاریخ عرفان یهودی» خواهیم شد.

جلسه یکم «فلسفه و الهایت یهودی»، استاد شهبازی، ۲۷ شهریور ۹۳

جلسه اول کلاس فلسفه و الهیات یهود استاد شهبازی بیشتر به توضیحاتی درباره شیوه برگزاری کلاس گذشت. سخن از دو نوع شیوه شد؛

  • شیوه اول: کلاس جزوه‌محور باشد و ارزیابی نهایی‌اش نیز از طریق امتحان انجام گیرد.
  • شیوه دوم: جزوه‌ای در کار نباشد،‌ استاد نظرات خودش را تبیین کند و ارزیابی نهایی هم از طریق نمراتی که هر دانشجو در اتمام هر جلسه به خودش می‌دهد به دست بیاید.

با توجه به نظر دانشجویان، روش دوم انتخاب نشد و قرار شد با همان روش اول کار کنیم و البته سعی کنیم گفت‌وگوهای کلاس، پررنگ باشد.

جلسه آینده درباره ریشه‌های کتاب مقدسی یهودی صحبت می‌کنیم و وارد ریشه‌های یونانی می‌شویم. تا قسمت «یونانی‌مأبی» استاد نقش معلم را دارد ولی از آنجا به بعد، دانشجوها هم باید در تدریس،‌ مشارکت کنند.

سیر مباحث این کلاس تا پایان ترم، به شرح زیر است:

الف) پیشینه و زمینه:

  1. پیشینه یونانی
  2. زمینه اسلامی

ب) فلسفه و الهیات یهودی در قرون وسطا:

  1. جریان حاخامی: داود مقمص، سعدیا گائون
  2. جریان قرائیمی: یوسف البصیر، یعقوب قرقسانی
  3. جریان نوافلاطونی: اسحاق اسرائیلی، سلیمان بن جبیرول
  4. جریان ارسطویی: ابراهیم بن داود، ابن میمون، و بن گرشون
  5. جریان نقد ارسطوگرایی: یهودا هلوی، حسدای کرسکاس

ج) فلسفه والاهیات یهودی در عصر جدید و معاصر

  1. اسپینوزا
  2. موسی مندلسون
  3. کروحمان
  4. روزنتسوایک
  5. مارتین بوبر

د) برخی اندیشه‌های الاهیاتی یهودی معاصر

  1. الاهیات هولوکاست
  2. فمینیسم

به زودی فایل تعدادی از منابع این درس نیز جهت دانلود،‌ در همین وبلاگ منتشر خواهد شد.

جلسه یکم «الهیات جدید مسیحی»، استاد قنبری، ۲۵ شهریور ۹۳

استاد: دکتر حسن قنبری

استاد: دکتر حسن قنبری

الهیات جدید مسیحی چیست؟

با وجود اینکه درباره الهیات،‌ سخنان زیادی گفته شده است ولی همچنان درباره این واژه،‌ ابهام‌هایی وجود دارد که خیلی مشخص نیست. واژه‌ای بسیار کلی است که گاهی شامل فلسفه،‌ کلام و مباحثات دیگر نیز می‌شود. ولی اگر به معادل این اصطلاح در فرهنگ غربی یعنی تئولوژی (Theology) مراجعه کنیم،‌ به نظر می‌رسد آنجا قضیه روشن‌تر است.

تئولوژی (Theology)

این کلمه از ریشه یونانی و ترکیب واژه‌های Theo و Logia به دست آمده است. پس تاریخ آن به تاریخ فلسفه و یونان باستان بازمی‌گردد. این واژه برای اولین بار در آثار افلاطون کار رفت. پس از او نیز ارسطو از این واژه استفاده کرده است. در ادامه نیز مثل بقیه اندیشه‌های یونانی،‌ به جاهای دیگر رفته است و کم‌کم تبدیل به اصطلاح شده است.

در یونان، واژه «Theo»‌ به معنای خداست. در یونان باستان،‌ خدایان متکثری وجود داشتند. البته اینکه آیا خدای واحدی هم به عنوان رئیس همه خدایان وجود داشته یا نداشته، محل سؤال است. ولی به هر حال در ادیان یونانی، آنچه ما از «خدا» اراده می‌کنیم و عمدتا هم خدایان متعدد مطرح بوده‌اند، با نام «Theo» نامیده می‌شدند. واژه «Logia» هم به معنای نظر و عقیده است. و مجموع این دو واژه درباره بحث و بررسی و گفت‌وگو درباره خدا و خدایان استفاده می‌شده است.

افلاطون نگاه خوبی به واژه تئولوژی نداشت. او شعرا را تئولوگ می‌دانست و آن‌ها را کسانی می‌دانست که درباره خدایان نظر می‌دادند و سخن می‌گفتند. و چنانکه می‌دانید، افلاطون با شعرا میانه خوبی نداشت و نظرش این بود که شعرا باید از مدینه فاضله بیرون بروند؛ زیرا معتقد بود شعرا به جای اینکه با استدلال و برهان سخن بگویند، از امور عاطفی و احساسی استفاده می‌کنند.

ارسطو نیز همین نگاه را به شعرا و تئولوگ‌ها دارد. با این تفاوت که افلاطون اصلا مایل به باز کردن این بحث نیست و صرفا گاه‌گداری سخن از «صانع» به میان می‌آورد. ولی شاگرد وی ارسطو این کار را کرده است. بخش مهمی از آثار ارسطو به «تئولوگیا» یا «الهیات» اختصاص یافته است. گرچه پرداختن وی به این موضوع از زاویه نگاهی متفاوت با خود الهیدان‌ها بوده است. ارسطو نگاهی زمینی و انسانی دارد و در فضای عقل عرفی سخن می‌گوید. بر خلاف افلاطون که زبانش زبانی ماورایی است. ولی به هر حال، ارسطو نیز با توجه به روحیه عقل‌گرایی‌اش با شعرا و الهیدان‌های یونان، رابطه خوبی ندارد.

بسیاری از براهین موجود در الهیات و فلسفه تحت تأثیر سخنان ارسطوست. به عنوان مثال، برهان حرکت و برهان استحاله تسلسل علل، اولین بار توسط ارسطو طرح شده است. و برهان حرکت ارسطو تا جایی ادامه پیدا می‌کند که «محرک بلا حرکت» در آینده، تبدیل به خدای ادیان ابراهیمی می‌شودالهیات ارسطویی،‌ الهیاتی عقلی و فلسفی است. تئولوژی برای ارسطو زمانی به کار می‌آید که می‌خواهد درباره اصل و اساس هستی صحبت کند؛ مثلا وقتی درباره متحرک بلامحرک یا علت العلل یا غایت الغایات صحبت می‌کند.

تئولوژی به مرور وارد زبان عربی شد و به «علم اللاهوت» و سپس به «الهیات» ترجمه شد. البته عرب‌ها ابتدا با فلوطین آشنا شدند و پس از آن، ارسطو را شناختند.

الهیات در فضای فکری یونان باستان و در تقسیم‌بندی علوم توسط ارسطو، بخشی از فلسفه به معنای وضع‌شده توسط سقراط یعنی «دوست‌داری دانش» است. به همین خاطر به الهیات یونانی، «الهیات فلسفی» هم می‌گویند.

شکل‌گیری الهیات وحیانی (الهیات پیش مدرن) با ظهور عیسی مسیح

فرهنگ یونان به مرور گسترش پیدا می‌کند تا اینکه اتفاق مهمی در این تفکر می‌افتد. در منطقه‌ای که به لحاظ جغرافیایی، «غرب» محسوب نمی‌شود و البته فرهنگ یونانی در آن حاکم است، شخصی به نام «عیسی مسیح» ظهور می‌کند. شخصی که ادعاهای جدید مطرح می‌کند و به جای اینکه در گفتمان ارسطویی و یونانی سخن بگوید، چنین ادعا می‌کند که همه حقیقت در اختیار اوست و او تمثل خداست.

در واقع با آمدن مسیح، مهم‌ترین چالشی که به وجود آمد این بود که به ادعای مسیحیان، همه آن مفاهیمی که پیش‌تر در الهیات و فلسفه یونانی با ادبیات برهانی و استدلالی درباره آن سخن گفته می‌شد، خودش بدون واسطه آمد و منکشف شد و بر زمین نازل گشت. حال که خود واقعیت و حقیقت، ظهور پیدا کرده است، دیگر نیازی به استدلال عقلی و عقل ارسطویی ندارد. و با آمدن عیسی مسیح، نوعی «خداشناسی وحیانی» شکل می‌گیرد.

از آن پس، اصطلاح «تئولوگی» معنای دیگری پیدا کرد و الهیدان به کسانی مانند «پولس»، «یوستین» و «آگوستین» و… گفته می‌شد که عالم علم الهی بودند؛ ولی علم الهی به معنای علمی بود که درباره عیسی مسیح یا همان خدای متجسد صحبت می‌کند.

تاریخ این الهیات، از سده اول شروع می‌شود و عالمان بسیاری می‌آیند و می‌روند و درباره خدا به معنای «عیسی مسیح» و مباحثات پیرامون آن صحبت می‌کنند. این دوره،‌ نزدیک به ۱۶ قرن ادامه پیدا می‌کند و دوره اصلاحات را نیز در خود دارد. و پس از دوره اصلاحات، کم‌کم این الهیات وارد دوران جدیدی می‌شود.

تئولوژی مدرن (الهیات جدید)

در ابتدای قرن هفدهم اتفاقاتی می‌افتد که منجر به شکل‌گیری «الهیات جدید» در اواخر قرن هجده و اوایل قرن نوزده می‌شود. مدرنیته و تفکر مدرن، لوازمی به همراه خود می‌آورد که حدود یک و نیم قرن پیامدهای خاصی در حوزه‌های مختلف فکری و عملی دنیای غرب پیش می‌آورد و منجر به پیدایش الهیات جدید می‌شود.

برای فهم اینکه چه اتفاقی در الهیات مسیحی در دوران مدرن افتاده، ابتدا باید درباره «تفکر مدرن» صحبت کنیم. باید فهمید که چه مبانی مهمی در این تفکر وجود دارد که باعث شکل‌گیری یک مرز میان پیش و پس از خود شده است.

معروف است که «رنه دکارت» ریاضی‌دان و فیلسوف بزرگ فرانسوی ابتدای قرن ۱۶ میلادی (۱۵۹۵) بنیان‌گذار و پدر مدرنیته است و نوع جدیدی از تفکر را ارائه می‌دهد و باعث می‌شود که پس از او دیگران پی تفکرات او را بگیرند و درباره آن بحث کنند و کم‌کم به عصر روشنگری و اشخاصی مثل کانت برسد و دعوای قدیمی میان «عقل» و «وحی» که با ظهور مسیحیت آغاز شده بود، به مرحله نهایی خود رسیدبه عبارت دیگر، تاریخ شانزده‌‌قرنه الهیات پیش‌مدرن مسیحی، بحث و دعوا بر سر جایگاه و رابطه عقل و وحی در تفکر آدمی است و دیگر موضوعاتی که در این دوره مطرح می‌شود، همگی در نهایت به همین پرسش کلی برمی‌گردند.

Frans_Hals_-_Portret_van_René_Descartes

René Descartes

رنه دکارت

برای رنه دکارت‌ که در درجه اول، یک ریاضی‌دان است، «یقین» جایگاه بسیار مهمی دارد. وی که دوران الهیات مسیحی را نیز پشت سر خود داشته است و شاهد دعواها و مجادلات بی‌پایان میان عقل و وحی در میان الهیدان‌ها بوده، به این ایده می‌رسد که باید در همه چیز شک کرد. توصیه او به شک درباره همه چیز، در واقع تلاشی برای رسیدن به یقین است.

بنابراین، دکارت در همه چیز شک کرد. حتی دامنه شک خود را به محسوسات نیز گسترش دارد و مثلا چنین گفته شد که ممکن است آنچه ما انسان‌ها با حواس پنج‌گانه خودمان درک می‌کنیم نیز نادرست باشند. حتی استدلال‌های عقلی مانند بدیهیات ریاضی را نیز زیر سؤال برد. با زیر سؤال رفتن همه یقینیات قبلی، از معارف بشری، چیزی باقی نماند.

پس از تشکیک در همه چیز،‌ حتی در همه محسوسات، دکارت در جست‌وجوی یک گزاره یقینی، به یقین درباره «وجود شک» رسید. چون یا مطمئن بود که شک وجود دارد که فبها المراد، یا اینکه در وجود شک هم شک داشت که باز یعنی «شک» وجود داشت. و «شک» تبدیل شد به سنگ بنای یقینی دکارت برای چیدن دیگر بخش‌های نظام فکری خود.

دکارت با توجه به تأکیدی که بر عنصر یقین دارد، معرفت را بسیار شخصی تعریف می‌کند. یعنی «من» به عنوان شخص است که باید معارف را کسب کند و نظام فکری خود را بسازدشاید دکارت نمی‌توانست این را پیش‌بینی کند ولی سال‌ها بعد، به دنبال حرف دکارت، تجربه‌گرایانی پیدا شدند که حرف دکارت را طور دیگری تبیین کردند و به تفکر جدیدی رسیدند. دکارت تأکید کرده بود که «من» ملاک علم است و دریافت‌های من از جهان هستی، علم را به وجود می‌آورند. تجربه‌گرایان با پررنگ‌‌تر کردن نقش «حس» و «حواس پنج‌گانه» در تفکر دکارت، چنین گفتند که با توجه به مرکزیت «من» و «حواس پنج‌گانه» در به دست آوردن علم، باید به دنبال ابزار بود؛ ابزارهایی که بتواند قدرت همین حواس پنج‌گانه را افزایش و دامنه حس را گسترش دهد.

به هر حال، سخن دکارت مانند تلنگری بر ذهن بشر بود که منجر به شکل‌گیری نسل جدیدی در بشر شد که به جای تمرکز بر «توصیف چگونگی هستی پیرامون خود» بر «چرا»ها تأکید می‌کند.

بشر جدید، خود را محور هستی محسوب کرد و از آن پس، به جای تلاش برای توصیف آنچه الهیدان‌ها و وحی و منابع دینی می‌گفت، قدم در مسیر جدیدی برداشت تا همه امور زیستی خود را بر اساس «وضوح و تمایز» دکارتی سامان بدهد و خود از طریق حس و تجربه، پاسخ سؤالاتش را بیابد. در این تفکر، فرض بر این است که فرد، «می‌تواند» صلاح خود را بفهمد و درباره آن تصمیم بگیرد. بنابراین دیگر نیازی به اینکه چیزی فراتر از عقل باشند، نیست. به اینجا که رسید، دعواهای قدیمی بین سهم عقل و وحی فیصله پیدا می‌کند و همه سهم در اختیار عقل قرار می‌گیرد.

بعدها البته دعوای جدیدتری شکل گرفت که سهم هر یک از «حس» و «عقل» در حوزه معرفت،‌ چقدر است. در اینجا تفکیکی میان «عقل نظری» و «عقل عملی» به وجود آمد و چنین تبیین شد که معرفت و شناخت، حوزه عقل نظری است و عقل عملی نیز به حوزه اراده و تصمیم مربوط است. کانت نهایتا معتقد شد که مباحث مرتبط با وحی و دین، به حوزه عقل نظری ربطی ندارد و باید با عقل عملی درباره آن‌ها تصمیم گرفت؛ چون آن مباحثات حالتی ماورایی و غیر حسی دارند و عقل نظری نمی‌تواند درباره آن‌ها سخنی بگوید. چون عقل نظری فقط در حوزه گزاره‌های زمان‌دار و مکان‌دار سخن می‌گوید.

بنابراین، الهیات مسیحی به چالشی بزرگ در پیکار با عقل نظری مدرن قرار گرفت. عقلی که حتی با شیوه نقد تاریخی و باستان‌شناسی و تجربی، وجود عیسای تاریخی را نیز زیر سؤال برد؛ زیرا نتوانست بر اساس یافته‌های باستانی‌شناسی خود یا با بررسی منابع تاریخی بی‌طرف در سده اول میلادی،‌ وجود شخصی به نام عیسی مسیح را اثبات کند. میلاد از باکره یا مفهوم انسان‌-خدا نیز دیگر نمی‌توانست در تفکر مدرن، معنایی داشته باشد.

این، چالش عظیمی بود که پیامد تفکر مدرن بود و دامن‌گیر الهیات مسیحی شد. الهیات مسیحی در برابر این چالش، به جایی رسید که در حد تفکری خرافی تقلیل‌ داده شد و در آستانه نابودی و اضمحلال قرار گرفت. در اینجا بود که عده‌ای آمدند و تلاش کردند که دین مسیحیت را از این نابودی نجات دهند. تفکر این افراد، الهیات مدرن مسیحی را به وجود آورد؛ الهیاتی که سعی کرد از گردنه چالش مدرنیته، عبور کند. در جلسات آینده درباره این افراد و تفکر آن‌ها صحبت خواهیم کرد.

مهم‌ترین شخصیت‌ها در دوره الهیات جدید مسیحی:

friedrich-schleiermacherشلایر ماخر
برای مطالعه بیشتر درباره او ن.ک به مقاله «دین و دینداری در الهیات شلایر ماخر» نوشته دکتر حسن قنبری، (چاپ‌شده در مجله دانشگاه شیراز) متن مقاله را می‌توانید در وبسایت خود استاد بخوانید.

 

 

karl_barthکارل بارت
برای مطالعه بیشتر درباره کارل بارت، مقاله دکتر بیات در این باره و همچنین یک فصل از کتاب «متفکرین بزرگ مسیحی» درباره کارت بارل را بخوانید. در این کتاب، از شلایرماخر هم سخن گفته شده است.

 

 

Paul_Tillichپل تیلیش
برای مطالعه بیشتر در پل تیلیش، می‌توانید مقاله «الهیات و فرهنگ از نگاه پل تیلیخ» را در سایت استاد بخوانید. البته آثار وی هم اکثر به فارسی ترجمه شده است: «الهیات نظام‌مند» و «دین و فرهنگ».

 

 

Kierkegaardکرکگور
برای مطالعه بیشتر درباره وی می‌توانید کتاب «ایمان‌گری» اثر دکتر رضا اکبری چاپ دفتر تبلیغات و کتاب «Modern Theology»‌ را بخوانید که در کتابخانه دانشگاه ادیان و مذاهب موجود است. البته مقالات انگلیسی زیادی نیز درباره او نوشته شده است.

همه این اشخاص، الهیدان‌های مسیحی پروتستان هستند و الهیدان‌های کاتولیک نمی‌توانند این تفکر الهیات مدرن را داشته باشند که بعدها دلیل آن را توضیح خواهیم داد. البته می‌شود هانس کونگ را که سابقه کشیشی کاتولیک دارد، جزء الهیدان‌های مدرن دانست. گرچه کلیسای کاتولیک او را اخراج کرد و دیگر او را الهیدان کاتولیک نمی‌داند.