بایگانی برچسب: کارل بارت

جلسه یکم «الهیات جدید مسیحی»، استاد قنبری، ۲۵ شهریور ۹۳

استاد: دکتر حسن قنبری

استاد: دکتر حسن قنبری

الهیات جدید مسیحی چیست؟

با وجود اینکه درباره الهیات،‌ سخنان زیادی گفته شده است ولی همچنان درباره این واژه،‌ ابهام‌هایی وجود دارد که خیلی مشخص نیست. واژه‌ای بسیار کلی است که گاهی شامل فلسفه،‌ کلام و مباحثات دیگر نیز می‌شود. ولی اگر به معادل این اصطلاح در فرهنگ غربی یعنی تئولوژی (Theology) مراجعه کنیم،‌ به نظر می‌رسد آنجا قضیه روشن‌تر است.

تئولوژی (Theology)

این کلمه از ریشه یونانی و ترکیب واژه‌های Theo و Logia به دست آمده است. پس تاریخ آن به تاریخ فلسفه و یونان باستان بازمی‌گردد. این واژه برای اولین بار در آثار افلاطون کار رفت. پس از او نیز ارسطو از این واژه استفاده کرده است. در ادامه نیز مثل بقیه اندیشه‌های یونانی،‌ به جاهای دیگر رفته است و کم‌کم تبدیل به اصطلاح شده است.

در یونان، واژه «Theo»‌ به معنای خداست. در یونان باستان،‌ خدایان متکثری وجود داشتند. البته اینکه آیا خدای واحدی هم به عنوان رئیس همه خدایان وجود داشته یا نداشته، محل سؤال است. ولی به هر حال در ادیان یونانی، آنچه ما از «خدا» اراده می‌کنیم و عمدتا هم خدایان متعدد مطرح بوده‌اند، با نام «Theo» نامیده می‌شدند. واژه «Logia» هم به معنای نظر و عقیده است. و مجموع این دو واژه درباره بحث و بررسی و گفت‌وگو درباره خدا و خدایان استفاده می‌شده است.

افلاطون نگاه خوبی به واژه تئولوژی نداشت. او شعرا را تئولوگ می‌دانست و آن‌ها را کسانی می‌دانست که درباره خدایان نظر می‌دادند و سخن می‌گفتند. و چنانکه می‌دانید، افلاطون با شعرا میانه خوبی نداشت و نظرش این بود که شعرا باید از مدینه فاضله بیرون بروند؛ زیرا معتقد بود شعرا به جای اینکه با استدلال و برهان سخن بگویند، از امور عاطفی و احساسی استفاده می‌کنند.

ارسطو نیز همین نگاه را به شعرا و تئولوگ‌ها دارد. با این تفاوت که افلاطون اصلا مایل به باز کردن این بحث نیست و صرفا گاه‌گداری سخن از «صانع» به میان می‌آورد. ولی شاگرد وی ارسطو این کار را کرده است. بخش مهمی از آثار ارسطو به «تئولوگیا» یا «الهیات» اختصاص یافته است. گرچه پرداختن وی به این موضوع از زاویه نگاهی متفاوت با خود الهیدان‌ها بوده است. ارسطو نگاهی زمینی و انسانی دارد و در فضای عقل عرفی سخن می‌گوید. بر خلاف افلاطون که زبانش زبانی ماورایی است. ولی به هر حال، ارسطو نیز با توجه به روحیه عقل‌گرایی‌اش با شعرا و الهیدان‌های یونان، رابطه خوبی ندارد.

بسیاری از براهین موجود در الهیات و فلسفه تحت تأثیر سخنان ارسطوست. به عنوان مثال، برهان حرکت و برهان استحاله تسلسل علل، اولین بار توسط ارسطو طرح شده است. و برهان حرکت ارسطو تا جایی ادامه پیدا می‌کند که «محرک بلا حرکت» در آینده، تبدیل به خدای ادیان ابراهیمی می‌شودالهیات ارسطویی،‌ الهیاتی عقلی و فلسفی است. تئولوژی برای ارسطو زمانی به کار می‌آید که می‌خواهد درباره اصل و اساس هستی صحبت کند؛ مثلا وقتی درباره متحرک بلامحرک یا علت العلل یا غایت الغایات صحبت می‌کند.

تئولوژی به مرور وارد زبان عربی شد و به «علم اللاهوت» و سپس به «الهیات» ترجمه شد. البته عرب‌ها ابتدا با فلوطین آشنا شدند و پس از آن، ارسطو را شناختند.

الهیات در فضای فکری یونان باستان و در تقسیم‌بندی علوم توسط ارسطو، بخشی از فلسفه به معنای وضع‌شده توسط سقراط یعنی «دوست‌داری دانش» است. به همین خاطر به الهیات یونانی، «الهیات فلسفی» هم می‌گویند.

شکل‌گیری الهیات وحیانی (الهیات پیش مدرن) با ظهور عیسی مسیح

فرهنگ یونان به مرور گسترش پیدا می‌کند تا اینکه اتفاق مهمی در این تفکر می‌افتد. در منطقه‌ای که به لحاظ جغرافیایی، «غرب» محسوب نمی‌شود و البته فرهنگ یونانی در آن حاکم است، شخصی به نام «عیسی مسیح» ظهور می‌کند. شخصی که ادعاهای جدید مطرح می‌کند و به جای اینکه در گفتمان ارسطویی و یونانی سخن بگوید، چنین ادعا می‌کند که همه حقیقت در اختیار اوست و او تمثل خداست.

در واقع با آمدن مسیح، مهم‌ترین چالشی که به وجود آمد این بود که به ادعای مسیحیان، همه آن مفاهیمی که پیش‌تر در الهیات و فلسفه یونانی با ادبیات برهانی و استدلالی درباره آن سخن گفته می‌شد، خودش بدون واسطه آمد و منکشف شد و بر زمین نازل گشت. حال که خود واقعیت و حقیقت، ظهور پیدا کرده است، دیگر نیازی به استدلال عقلی و عقل ارسطویی ندارد. و با آمدن عیسی مسیح، نوعی «خداشناسی وحیانی» شکل می‌گیرد.

از آن پس، اصطلاح «تئولوگی» معنای دیگری پیدا کرد و الهیدان به کسانی مانند «پولس»، «یوستین» و «آگوستین» و… گفته می‌شد که عالم علم الهی بودند؛ ولی علم الهی به معنای علمی بود که درباره عیسی مسیح یا همان خدای متجسد صحبت می‌کند.

تاریخ این الهیات، از سده اول شروع می‌شود و عالمان بسیاری می‌آیند و می‌روند و درباره خدا به معنای «عیسی مسیح» و مباحثات پیرامون آن صحبت می‌کنند. این دوره،‌ نزدیک به ۱۶ قرن ادامه پیدا می‌کند و دوره اصلاحات را نیز در خود دارد. و پس از دوره اصلاحات، کم‌کم این الهیات وارد دوران جدیدی می‌شود.

تئولوژی مدرن (الهیات جدید)

در ابتدای قرن هفدهم اتفاقاتی می‌افتد که منجر به شکل‌گیری «الهیات جدید» در اواخر قرن هجده و اوایل قرن نوزده می‌شود. مدرنیته و تفکر مدرن، لوازمی به همراه خود می‌آورد که حدود یک و نیم قرن پیامدهای خاصی در حوزه‌های مختلف فکری و عملی دنیای غرب پیش می‌آورد و منجر به پیدایش الهیات جدید می‌شود.

برای فهم اینکه چه اتفاقی در الهیات مسیحی در دوران مدرن افتاده، ابتدا باید درباره «تفکر مدرن» صحبت کنیم. باید فهمید که چه مبانی مهمی در این تفکر وجود دارد که باعث شکل‌گیری یک مرز میان پیش و پس از خود شده است.

معروف است که «رنه دکارت» ریاضی‌دان و فیلسوف بزرگ فرانسوی ابتدای قرن ۱۶ میلادی (۱۵۹۵) بنیان‌گذار و پدر مدرنیته است و نوع جدیدی از تفکر را ارائه می‌دهد و باعث می‌شود که پس از او دیگران پی تفکرات او را بگیرند و درباره آن بحث کنند و کم‌کم به عصر روشنگری و اشخاصی مثل کانت برسد و دعوای قدیمی میان «عقل» و «وحی» که با ظهور مسیحیت آغاز شده بود، به مرحله نهایی خود رسیدبه عبارت دیگر، تاریخ شانزده‌‌قرنه الهیات پیش‌مدرن مسیحی، بحث و دعوا بر سر جایگاه و رابطه عقل و وحی در تفکر آدمی است و دیگر موضوعاتی که در این دوره مطرح می‌شود، همگی در نهایت به همین پرسش کلی برمی‌گردند.

Frans_Hals_-_Portret_van_René_Descartes

René Descartes

رنه دکارت

برای رنه دکارت‌ که در درجه اول، یک ریاضی‌دان است، «یقین» جایگاه بسیار مهمی دارد. وی که دوران الهیات مسیحی را نیز پشت سر خود داشته است و شاهد دعواها و مجادلات بی‌پایان میان عقل و وحی در میان الهیدان‌ها بوده، به این ایده می‌رسد که باید در همه چیز شک کرد. توصیه او به شک درباره همه چیز، در واقع تلاشی برای رسیدن به یقین است.

بنابراین، دکارت در همه چیز شک کرد. حتی دامنه شک خود را به محسوسات نیز گسترش دارد و مثلا چنین گفته شد که ممکن است آنچه ما انسان‌ها با حواس پنج‌گانه خودمان درک می‌کنیم نیز نادرست باشند. حتی استدلال‌های عقلی مانند بدیهیات ریاضی را نیز زیر سؤال برد. با زیر سؤال رفتن همه یقینیات قبلی، از معارف بشری، چیزی باقی نماند.

پس از تشکیک در همه چیز،‌ حتی در همه محسوسات، دکارت در جست‌وجوی یک گزاره یقینی، به یقین درباره «وجود شک» رسید. چون یا مطمئن بود که شک وجود دارد که فبها المراد، یا اینکه در وجود شک هم شک داشت که باز یعنی «شک» وجود داشت. و «شک» تبدیل شد به سنگ بنای یقینی دکارت برای چیدن دیگر بخش‌های نظام فکری خود.

دکارت با توجه به تأکیدی که بر عنصر یقین دارد، معرفت را بسیار شخصی تعریف می‌کند. یعنی «من» به عنوان شخص است که باید معارف را کسب کند و نظام فکری خود را بسازدشاید دکارت نمی‌توانست این را پیش‌بینی کند ولی سال‌ها بعد، به دنبال حرف دکارت، تجربه‌گرایانی پیدا شدند که حرف دکارت را طور دیگری تبیین کردند و به تفکر جدیدی رسیدند. دکارت تأکید کرده بود که «من» ملاک علم است و دریافت‌های من از جهان هستی، علم را به وجود می‌آورند. تجربه‌گرایان با پررنگ‌‌تر کردن نقش «حس» و «حواس پنج‌گانه» در تفکر دکارت، چنین گفتند که با توجه به مرکزیت «من» و «حواس پنج‌گانه» در به دست آوردن علم، باید به دنبال ابزار بود؛ ابزارهایی که بتواند قدرت همین حواس پنج‌گانه را افزایش و دامنه حس را گسترش دهد.

به هر حال، سخن دکارت مانند تلنگری بر ذهن بشر بود که منجر به شکل‌گیری نسل جدیدی در بشر شد که به جای تمرکز بر «توصیف چگونگی هستی پیرامون خود» بر «چرا»ها تأکید می‌کند.

بشر جدید، خود را محور هستی محسوب کرد و از آن پس، به جای تلاش برای توصیف آنچه الهیدان‌ها و وحی و منابع دینی می‌گفت، قدم در مسیر جدیدی برداشت تا همه امور زیستی خود را بر اساس «وضوح و تمایز» دکارتی سامان بدهد و خود از طریق حس و تجربه، پاسخ سؤالاتش را بیابد. در این تفکر، فرض بر این است که فرد، «می‌تواند» صلاح خود را بفهمد و درباره آن تصمیم بگیرد. بنابراین دیگر نیازی به اینکه چیزی فراتر از عقل باشند، نیست. به اینجا که رسید، دعواهای قدیمی بین سهم عقل و وحی فیصله پیدا می‌کند و همه سهم در اختیار عقل قرار می‌گیرد.

بعدها البته دعوای جدیدتری شکل گرفت که سهم هر یک از «حس» و «عقل» در حوزه معرفت،‌ چقدر است. در اینجا تفکیکی میان «عقل نظری» و «عقل عملی» به وجود آمد و چنین تبیین شد که معرفت و شناخت، حوزه عقل نظری است و عقل عملی نیز به حوزه اراده و تصمیم مربوط است. کانت نهایتا معتقد شد که مباحث مرتبط با وحی و دین، به حوزه عقل نظری ربطی ندارد و باید با عقل عملی درباره آن‌ها تصمیم گرفت؛ چون آن مباحثات حالتی ماورایی و غیر حسی دارند و عقل نظری نمی‌تواند درباره آن‌ها سخنی بگوید. چون عقل نظری فقط در حوزه گزاره‌های زمان‌دار و مکان‌دار سخن می‌گوید.

بنابراین، الهیات مسیحی به چالشی بزرگ در پیکار با عقل نظری مدرن قرار گرفت. عقلی که حتی با شیوه نقد تاریخی و باستان‌شناسی و تجربی، وجود عیسای تاریخی را نیز زیر سؤال برد؛ زیرا نتوانست بر اساس یافته‌های باستانی‌شناسی خود یا با بررسی منابع تاریخی بی‌طرف در سده اول میلادی،‌ وجود شخصی به نام عیسی مسیح را اثبات کند. میلاد از باکره یا مفهوم انسان‌-خدا نیز دیگر نمی‌توانست در تفکر مدرن، معنایی داشته باشد.

این، چالش عظیمی بود که پیامد تفکر مدرن بود و دامن‌گیر الهیات مسیحی شد. الهیات مسیحی در برابر این چالش، به جایی رسید که در حد تفکری خرافی تقلیل‌ داده شد و در آستانه نابودی و اضمحلال قرار گرفت. در اینجا بود که عده‌ای آمدند و تلاش کردند که دین مسیحیت را از این نابودی نجات دهند. تفکر این افراد، الهیات مدرن مسیحی را به وجود آورد؛ الهیاتی که سعی کرد از گردنه چالش مدرنیته، عبور کند. در جلسات آینده درباره این افراد و تفکر آن‌ها صحبت خواهیم کرد.

مهم‌ترین شخصیت‌ها در دوره الهیات جدید مسیحی:

friedrich-schleiermacherشلایر ماخر
برای مطالعه بیشتر درباره او ن.ک به مقاله «دین و دینداری در الهیات شلایر ماخر» نوشته دکتر حسن قنبری، (چاپ‌شده در مجله دانشگاه شیراز) متن مقاله را می‌توانید در وبسایت خود استاد بخوانید.

 

 

karl_barthکارل بارت
برای مطالعه بیشتر درباره کارل بارت، مقاله دکتر بیات در این باره و همچنین یک فصل از کتاب «متفکرین بزرگ مسیحی» درباره کارت بارل را بخوانید. در این کتاب، از شلایرماخر هم سخن گفته شده است.

 

 

Paul_Tillichپل تیلیش
برای مطالعه بیشتر در پل تیلیش، می‌توانید مقاله «الهیات و فرهنگ از نگاه پل تیلیخ» را در سایت استاد بخوانید. البته آثار وی هم اکثر به فارسی ترجمه شده است: «الهیات نظام‌مند» و «دین و فرهنگ».

 

 

Kierkegaardکرکگور
برای مطالعه بیشتر درباره وی می‌توانید کتاب «ایمان‌گری» اثر دکتر رضا اکبری چاپ دفتر تبلیغات و کتاب «Modern Theology»‌ را بخوانید که در کتابخانه دانشگاه ادیان و مذاهب موجود است. البته مقالات انگلیسی زیادی نیز درباره او نوشته شده است.

همه این اشخاص، الهیدان‌های مسیحی پروتستان هستند و الهیدان‌های کاتولیک نمی‌توانند این تفکر الهیات مدرن را داشته باشند که بعدها دلیل آن را توضیح خواهیم داد. البته می‌شود هانس کونگ را که سابقه کشیشی کاتولیک دارد، جزء الهیدان‌های مدرن دانست. گرچه کلیسای کاتولیک او را اخراج کرد و دیگر او را الهیدان کاتولیک نمی‌داند.