بایگانی دسته: تاریخ ادیان 1 – ادیان ابتدایی

یادداشت من از جلسهٔ هشتم کلاس ادیان ابتدایی؛ 26 آذر 88

بسیاری از منتقدین که نظر فروید درباره‌ی پیدایش دین نقد می‌کنند، متأسفانه درست نظر فروید را درک نکرده‌اند. به نظر می‌رسید شهید بزرگوار استاد مطهری‌ هم جزء همین دسته باشند. دیگر نکته این که ما باید در ابتدا خوب درک کنیم کجای نظریه‌ی فروید به ما کار دارد و با عقاید ما تضاد پیدا می‌کند.

فروید:
زیگموند فروید در ششم ماه می 856 در فرایبورک آلمان در یک خانواده‌ی پدرسالار به دنیا آمد. پدرش دست‌کم سه زن داشته است. فروید فرزند همسر سوم پدرش است. از پدرش خاطرات بدی دارد و خودش می‌گوید: «من احساس می‌کردم که تنها سرمایهٔ مادرم در برابر پدرم بودم.» مهم‌ترین ویژگی فروید، اعتماد به نفس بالای اوست که در آثارش هم به خوبی پیداست.

تبیین‌های فروید از دین:
1. تبیین او از منشأ پیدایش ادیان و آیین‌های اولیه (کتاب توتم و تابو)

قصه‌ی پریان:
او تبیینش را با ماجرایی به نام «قصه‌ٔ پریان» بیان می‌کند. او می‌گوید انسان‌های اولیه در یک رمه‌ای زندگی می‌کرده‌اند که در این رمه،‌ یک نر بر جامعه مسلط بوده است. این انسان مسلط، دخترانی داشته و پسرانی، و این دو دسته را از هم جدا نگهداری می‌کرده و پسرها را از این که به دخترها نزدیک شوند، دور می‌کرده است. بعد از مدتی پسران با همدیگر متحد شدند و پدر را کشتند و گوشتش را خوردند. علت این که گوشتش را خوردند این بود که احساس کنند قوی‌ترند.
ولی بعد از مدتی بچه‌ها پشیمان شدند و گفتند برای جبران خطایی که کرده‌ایم، دو کار می‌کنیم. یکی این که ممنوعیتی که به خاطر کشتن پدر،‌ به جواز تبدیل شده بود، آن را دوباره ممنوع می‌کنیم؛ پس ازدواج با خواهران حرام است. دیگر این که ما این پدر را دوباره زنده می‌کنیم. اما چون نمی‌توانیم خودش را برگردانیم، یک نماد درست می‌کنیم و آن را جای او می‌گذاریم و از آن پس، آن نماد و مجسمه را تکریم می‌کنیم. به این شکل بود که تابو به وجود آمد و این مجسمه تبدیل شد به تابوی آن قبیله.

نتایج این قصه:
1. اولین دینی که در بین مردم به وجود آمد، توتم‌پرستی بود.
2. بر اساس این تبیین و البته تصریح خود فروید، دین زاییده‌ی سه چیز است: احساس گناه، پشیمانی و تلاش برای جبران. در حقیقت، دین انگیزهٔ بازگشت به گذشته است و هیچ نگاهی به آینده ندارد. به بیان دیگر، این کار صورت گرفته است تا قبیله، بازسازی شود.

2. تببین او درباره‌ی پیدایش باورهای دینی و مهم‌ترین آن‌ها اعتقاد به خدا (کتاب «آینده‌ی یک پندار»)
در این کتاب، فروید تبیین دیگری دارد که نگاهش به جوامع انسانی و شعائر آیینی نیست. بلکه نگاهش به اعتقادات ادیان است. در این نگاه، فروید اصلا به دین‌های تاریخی یا یک دین خاص نگاه نمی‌کند بلکه نگاه به روان‌شناخت دین دارد.

او می‌گوید انسان زاییده‌ی طبیعت است و به این طبیعت دل‌بسته است و تعلقات عاطفی دارد ولی طبیعت او را تهدید می‌کند و با او بی‌رحم است. انسان توان خود را محدود می‌بیند و پناه می‌برد به اجتماع ولی باز هم احساس ترس دارد. در این صورت او و جامعه موجودی را آرزو می‌کنند که از آن‌ها توان‌مندتر است. به همین دلیل، خدا را می‌سازند.

نتیجه اینکه خدا زاییده‌ی دو چیز است:
1. ترس
2. آرزو

انسان، وقتی کودک است خودش را نیازمند پدر می‌بیند. او وقتی بزرگ می‌شود و خودش را روبه‌رو با وقایع طبیعی می‌بیند، دوباره یاد دوران کودکی‌اش می‌افتد و دوباره پدر را بازسازی می‌کند. در این دیدگاه فروید، «خدا» یک «منِ آرمانی» (Ideal I) است. به طور خلاصه، «خدا»‌ از نظر فروید،‌ حاصل یک «فرافکنی ناشناخته» است.

نتیجه‌ی این تببین:
هر چه آدم‌ها به من آرمانی خود نزدیک بشوند، دین‌داری در آن‌ها کمتر می‌شود. منتها دیدگاه فروید با دیدگاه کنت که پیش‌بینی می‌کرد یک روز بالاخره دین از بین می‌رود این است که فروید معتقد است فاصله‌ی بین منِ حقیقی و من آرمانی انسان، هیچ وقت تمام نمی‌شود؛ پس دین هم برای همیشه باقی خواهد ماند.

نکته‌ای که هست این است که هر چه به فاصله‌ی بین «من آرمانی» و «من واقعی» بیشتر توجه شود، تشویش آدم‌ بیشتر می‌شود؛ برای همین دین می‌تواند آدم‌ها را از این تشویش آزاد کند.

3. تبیین او درباره‌ی متمایل شدن انسان‌ها به دین (در این ساحت، بیشتر به بنیان‌گذاران دین نظر دارد.)
ابتدای این تبیین شباهت به همان تبیین قبلی دارد. یعنی انسان در برابر طبیعت، به جامعه پناه می‌برد. وقتی به جامعه پناه می‌برد، جامعه او را محدود می‌کند. با ایجاد این محدودیت‌ها، تمایلات و غرائز او سرکوب می‌شود. وقتی سرکوب شد، به او بازگشت می‌کند. وقتی این فشارها به خودش بازگشت می‌کند، او را وادار به چیزهای دیگر می‌کند؛ شاعر می‌شود،‌ توانایی‌های جدید پیدا می‌کند و حتی… پیامبر می‌شود. این چنین می‌شود که دین به وجود می‌آید.

4. تبیین او درباره‌ی ادیان توحیدی و یکتاپرستی (کتاب موسی و یکتاپرستی)
او می‌گوید، یهودیت آغاز یکتاپرستی است ولی موسی کسی نبود که توحید را آورد. او هم یکی از شاهزاده‌های نسل اخناتون بوده است. آن آدم، تمایلات یکتاپرستانه داشت. موسی هم این تفکر را به بنی‌اسرائیل آورد. بنی‌اسرائیل ولی حرف او را گوش نکردند تا این که موسی مُرد.
بعد از این که موسی مرد، بنی‌اسرائیل پشیمان شدند و سعی کردند که به تفکر موسی برگردند. ولی این بار مثل قبائل نخستین، تابو درست نکردند. بلکه موسی را آن‌طور که فکر می‌کردند، در کتاب‌ها و متون بازسازی کردند و این چنین شد که یهودیت به وجود آمد.

نتیجه این تقریر:
یکتاپرستی، نتیجه‌ی پشیمانی و احساس گناه است.

نکته:
به نظر می‌رسد که فروید، دین را پدیده‌ٔ ناخوشایندی نمی‌داند و به آن نگاه منفی‌ای ندارد؛ بر عکس مارکس و امثالهم که دین را منفی و بد می‌دانستند.

نقدهایی بر فروید:

  1. تبیینی که فروید از پیدایش دین دارد،‌ کلیت ندارد و سازگاری با همه‌ٔ ادیان ندارد. مثلا این تعبیر پدر، شاید با مثلا مسیحیت سازگار باشد، ولی با یهودیت و اسلام سازگار نیست. یا آن تعبیر توتم‌پرستی و این‌ها با اسلام و یهودیت سازگاری ندارد.
  2. بیشتر این تبیین‌ها به نوعی کاهش دادن و تقلیل‌ دادن دین است. منحصر کردن کل دین در غریزه‌ٔ جنسی، خیلی تقلیل دادن دین است. دینی مثل اسلام، مسیحیت یا یهودیت که به شدت پیچیدگی دارند،‌ چطور می‌توانند به همین راحتی، از غریزه‌ٔ جنسی ناشی شده باشند؟!
  3. تقریبا اجماع روان‌شناسان (روان‌شناسان بزرگی مثل یونگ) بر این است که این مبانی فروید، از نظر روان‌شناسی هم قابل قبول نیستند.
  4. این تبیین‌ها بیشتر شبیه نوعی اسطوره‌سازی هستند و تبیین تاریخی قابل قبولی ندارند. قضیه‌ٔ قصه‌ٔ پرنیان و قصه‌ٔ موسی، هیچ کدام دلیل کافی برای اثبات‌شان ارائه نشده است.

یادداشت من از جلسهٔ هفتم کلاس ادیان ابتدایی؛ 19 آذر 88

تحلیل‌هایی بر منشأ پیدایش دین از دیدگاه روان‌شناسانه:

هربرت اسپنسر (فیلسوف و جامعه‌شناس انگلیسی):
البته اسپنسر،‌ جامعه‌شناس است ولی دیدگاه او نسبت به این مسئله، روان‌شناسانه است. او می‌گوید بیشترین فکرهای من از طریق مکاشفه و شهود به دست آمده‌اند. ضمنا او خیلی اهل مطالعه نبوده است.

تز اصلی اسپنسر،‌ «تکامل» است. جهان در حال تکامل است و به دنبال آن، بشر نیز در مسیر تکامل قرار دارد. بنابراین، بشر امروز متکامل‌تر از بشر نخستین و ابتدایی است. دین نیز یکی از شئون بشری است و مشمول این تکامل شده است.

او می‌گوید ما بیشتر به جدیات پرداخته‌ایم تا شوخی‌ها. بیشتر به درستی‌ها پرداخته‌ایم تا اشتباهات و خطاها. این در حالی است که خطاها، شوخی‌ها و اشتباهات نیز در پس خود واقعیات و نکاتی دارند که باید کشف شوند. دین نیز، اگر چه خطاست ولی در پس خود، حقایقی دارد که نیازمند کشف‌اند.

مراحل پیدایش دین از نگاه اسپنسر:

  1. کشف روح توسط انسان: انسان در یک زمانی پی برد به این که دو ساخت دارد؛‌ یکی جسمانی، یکی روحانی. این را زمانی فهمید که برای اولین بار، خواب دید. یعنی مثلا در خواب برایش اتفاقاتی می‌افتاد و او را دچار تألم و درد می‌کرد ولی وقتی بیدار می‌شد می‌دید که همه‌ی آن‌ها از بین رفته است.
  2. تعمیم روح‌دار بودن، به همه‌ٔ جانداران: این تعمیم از آنجا شروع شد که دیگران را نیز در خواب‌های خود می‌دید و بعد از بیدار شدن متوجه می‌شد که آن شخص، آثار آن خواب را ندارد.
  3. تعمیم بعد روحانی به همه‌ٔ طبیعت: بعدها به این نتیجه رسید که نه فقط انسان‌ها و حیوانات، که همه‌ی طبیعت دارای روح است. سنگ و گیاه و کوه و آسمان هم روح دارند.
  4. به وجود آمدن ترس از روح: از آن‌جایی که روح‌ها در نظر او، توانایی‌های خاص داشتند و در کنترل او نبودند، از آن‌ها ترسید.
  5. تقدیس و پرستش روح: آن ترس از روح، به پرستش و تقدیس تبدیل شد و ترس انسان، او را وادار به کرنش در برابر آن ارواح کرد.

به نظر اسپنسر، اولین صور شکل‌گیری دین، همین «جان‌پرستی»(=Fetishism) بوده است.

مقایسه بین نظر کنت و اسپنسر:
شباهت: هر دو شکل‌گیری تکاملی برای دین قائلند.
تفاوت‌ها:

  • منشأ پیدایش دین از نگاه کنت، جهل بود و بر اساس آن، هر چه علم پیشرفت کند، دین‌داری باید کمتر ‌شود. این در حالی است که در تبیین اسپنسر، علت تأثیر پیشرفت علم بر کاهش دین‌داری، کم شدن ترس است. البته اسپنسر معتقد است هیچ گاه علم به حدی رشد نمی‌کند که ترس را به طور کلی از انسان‌ها برطرف کند. پس دین هم باقی خواهد ماند.
  • تبیین کنت،‌ جامعه‌شناسانه است؛ ولی تبیین اسپنسر، روان‌شناسانه.

نقد نظریه‌ٔ اسپنسر:
این نظریه پیمایش کافی نشده است و خود اسپنسر هم نمی‌تواند اثبات کند که صور نخستین دین‌داری بشری، «روح‌پرستی» بوده است.

نکته:
تفاوت عمده‌ای که بین تببین‌های جامعه‌شناسانه و روان‌شناسانه وجود دارد این است که اصولا جامعه‌شناسان، نقدهای بدبینانه‌تری به منشأ پیدا دین داشته‌اند ولی نگاه روان‌شناسان به دین، خوش‌بینانه‌تر است. ضمن این که بسیاری از جامعه‌شناسان پیش‌بینی می‌کنند که در جوامع آینده، دین از بین خواهد رفت و جایی در جامعه نخواهد داشت؛ ولی روان‌شناسان معمولا دین را بخشی از زندگی بشری می‌دانند که تا انسان، انسان است،‌ باقی خواهد ماند.

استاد صادق‌نیا:
حالا کاری به اسپنسر نداریم،‌ اما کلا نیازهای روانی، بخش مهمی از دین‌داری است و نقش مهمی دارد.

اریک (اریش)‌ فروم:
فروم، یک روان‌کاو آلمانی است. از شاگردان مکتب فرانکفورت است و به بیانی، نئومارکسیست محسوب می‌شود.

مکتب فرانکفورت:
این مکتب، یک مکتب جامعه‌شناختی است مبتنی بر اعتراض به وضعیت موجود و طرفدار حرکت به سمت مطلوب. اریک فروم نیز گویا یک سری مشکلاتی در جامعه دیده است و به دنبال یک نوع درمان است.

نگاه فروم به دین نیز، تحت تأثیر همان نگاه انتقادی متأثر از مکتب فرانکفورت است. او معتقد انسان دردهایی دارد که برای درمان آن‌ها نیاز به دین دارد.

درون‌مایه‌ی اصلی نظر فروم:

  1. پیچیدگی انسان: انسان از طبیعت جدا شده است و باید به طبیعت بازگردد تا آرامش پیدا کند. فروم (بر خلاف فروید) معتقد است انسان شبکه‌ی پیچیده‌ای است از ارتباطاتی بین خودش و جوامع. او دارای دانسته‌ها و نادانسته‌ها، عواطف و احساسات و… است. برای مطالعه‌ٔ انسان، نمی‌شود فقط به یکی از این ابعاد توجه کرد. حرف فروم شبیه روان‌شناس فرانسوی، مورن است.
  2. تأکید شدید بر عشق‌ورزی: انسان نیاز شدیدی به دوست داشتن و دوست‌داشته‌شدن دارند.
  3. مفهوم جدا افتادن انسان‌ها از اصل خود: فروم معتقد است انسان‌ها آن طوری زندگی نمی‌کنند که طبیعت آن‌ها می‌طلبد و این طبیعت انسانی در پیچ و خم قوانین اجتماعی گم شده است.
  4. استقلال انسان: انسان‌ها موجوداتی مستقل هستند و باید مواظب این استقلال خود باشند. برای همین است که باید به اصل خود بازگردند و طبیعی باشند. این استقلال منافاتی با روابط اجتماعی انسان‌ها ندارد و نباید بین آن‌ها تنازعی پیش آید.
  5. گریزی از آزادی وجود ندارد
  6. انسان‌ها از آزادی مطلق فراری هستند: فروم حتی معتقد است که هجوم جامعهٔ غرب به سمت دموکراسی برای این است که می‌خواهند اکثریتی وجود داشته باشد و آزادی اقلیت را قید بزند.
  7. انسان در قرن بیستم، انسانی از خود بیگانه است: او هویت خود را فراموش کرده است و به چیزهایی مشغول شده است که نیازمندی‌های اصلی او نیست.
  8. انسان‌ها عواطف را کشته‌اند و سنگدل‌ شده‌اند.

کمونیتاریزم اومانیستیک (بی‌طبقگی انسانی):
این شبیه همون کمونیسم مارکس است با این تفاوت که محور در این نظریه، انسان‌محوری است. یعنی کمونیسم را به جای این که اجتماعی ببینیم،‌ انسانی ببینیم و به انسان‌ها اجازه دهیم به وضعیت اصلی خودشان (بدون از خود بیگانگی و بدون سندگلی) بازگردند.

نیازهای پنج‌گانه‌ی انسان از دیدگاه فروم:
از نظر فروم، هر یک از این عناصر یک سری جنبه‌های منفی دارد و یک سری جنبه‌های مثبت. انسان باید سعی کند دچار عناصر منفی نشود و خود را به عناوین مثبت نزدیک کند:

1. ارتباط:
عنصر مثبت این نیاز: عشق‌ورزی
عنصر منفی این نیاز: سلطه‌پذیری یا سلطه‌گری

2. تعالی:
عنصر مثبت: خلاقیت
عنصر منفی: ویرانگری (برای رسیدن به تعالی، همه چیز را نابود می‌کند)

3. ریشه‌داری:
عنصر مثبت: یک‌پارچگی و انطباق‌پذیری (یعنی آدم‌ها سعی می‌کنند خودشان را با جامعه، یک‌پارچه کنند)
عنصر منفی: تثبیت (یعنی انسان‌ها به این دلیل، مهاجرت نمی‌کنند و یک جا می‌مانند.)

4. درک هویت:
عنصر مثبت: فردیت، درک خویشتن
عنصر منفی: سازگاری با گروه، هضم شدن در گروه‌ها و اجتماع‌ها

5. معیار جهت‌یابی (این که بداند چه چیزی خوب است،‌ چه چیزی بد):
عنصر مثبت: وضع معیارهای منطقی
عنصر منفی: وضع معیارهای غیر منطقی

نگاه اریک فروم به دین؛ با توجه به مقدمات فوق:
اریک فروم، گرایش انسان‌ها به دین را از باب همین نیازهای پنج‌گانه می‌داند. اریک فروم به طور خلاصه، دو دلیل کلی را برای گرایش جوامع و مردم به سمت دین ارائه می‌کند:

  • نیاز انسان به نگرش مشترک همگانی: چون انسان اگر احساس کند در یک باوری تنهاست، راحت نیست. برای همین سعی می‌کند به جوامعی ملحق شود که باورهای مشابه او دارند.
  • نیاز انسان به تعلق مشترک: انسان نیازمند این است که کسانی را بشناسد که مثل او به یک سری چیزها تعلق خاطر دارند. چیزی شبیه این که صاحب یک اتومبیل،‌ علاقه‌مند است بداند چه کسان دیگری به این نوع از ماشین، علاقه دارند. این تعبیر،‌ مرتبط با آن حرف فروم است که می‌گوید انسان‌ها از آزادی مطلق، فراری هستند‌؛ چیزی که از لحاظ روان‌شناختی به آن «فرافکنی» می‌گویند.

یادداشت من از جلسهٔ ششم کلاس ادیان ابتدایی؛ 28 آبان 88

جامعه‌شناسی ماکس وبر:
کنش انسان معطوف به اراده و معناست. پس برای درک پدیده‌های اجتماعی باید کنشِ کنش‌گران اجتماعی را بررسی کنیم. یعنی به عنوان مثال، این تعبیر اشتباه است که «فقر، منجر به افزایش طلاق می‌شود». در حقیقت، ورای این دو متغیر (فقر و طلاق) باید به دنبال کشف کنش ذهنی افراد فقیر و افراد درگیر با طلاق هم باشیم.

بین خندهٔ یک انسان و شکستن یک درخت بسیار فاصله است. وقتی یک درخت می‌شکند، ما باید یک «اتفاق» را تبیین کنیم ولی وقتی یک نفر می‌خندد، ما نیازمند تفسیر یک «کنش» هستیم که بسیار پیچیده‌تر است. بر اساس این توضیحات، می‌شود این طور گفت که جامعه‌شناسی وبر، «جامعه‌شناسی تفسیری و تفهمی» است.

کنش‌های انسان‌ها بر اساس نظر ماکس وبر:

  1. کنش سنتی: مثل این که شخصی کاری را انجام می‌دهد چون همه انجام می‌دهند. این کنش، لزوما شاید تبیین هم نداشته باشد.
  2. کنش عاطفی: مانند برافروختگی صورت در هنگام خشم، اضطراب یا مصیبت‌زدگی.
  3. کنش عقلانی معطوف به هدف: مثل لبخند زدن برای جلب توجه یک نفر
  4. کنش عقلانی معطوف به ارزش: مانند ناخدایی که هنگام غرق شدن کشتی‌اش، از کشتی بیرون نمی‌آید و همراه با آن غرق می‌شود.

ماکس وبر می‌گوید بشر هر چه پیشرفت می‌کند، به سمت کنش‌های عقلانی نزدیک‌تر می‌شود. ما بروکراسی و چرخهٔ کاری تعریف می‌کنیم تا کنش‌های سنتی و عاطفی را تقلیل دهیم. به همین خاطر در بروکراسی، قانون و ضوابط حاکم است.

البته بعضی نظام‌ها بروکراسی تشکیل می‌دهند تا قدرت‌شان را استحکام بخشند. بسیاری از نظام‌های دیکتاتوری، پاسخگو نبودن‌شان به مردم را در قالب قوانین تعریف می‌کنند تا مردم تبعیت بیشتری نسبت به حکومت آن‌ها داشته باشند. بروکراسی حتی گاهی تبدیل به «قفس آهنین» می‌شود که حتی پای حاکم و قانون‌گذار را هم می‌بندد.

دین از نگاه ماکس وبر:
وبر تقریبا بی‌طرفانه با دین برخورد کرده است و سعی بر ارزش‌گذاری و تعیین خوب یا بد بودن آن نمی‌کند. او تا حدود زیادی دین را متغیر مستقیمی برای مسائل اقتصادی محسوب می‌کند. بر خلاف نظر دورکیم و دیگران، ماکس وبر معتقد است که دین بر هیچ ترتیب تکاملی خاصی استوار نیست. بلکه رفتار دینی، یکی از همین کنش‌های انسانی است: یعنی کنش نوع اول. به عبارت دیگر، دین محصول کنش‌های سنتی انسان‌هاست.

بر اساس این تعریف، با رشد عقلانیت، رفتارهای دینی از حالت سنتی به رفتارهای عقلانی تبدیل می‌شوند. همچنین رفتارهای دینی با توسعهٔ مدرنیته، از حالت جادویی خارج شده، به حالت عقلانی در می‌آیند؛ یعنی معطوف به هدف و معطوف به ارزش. از طرفی هر چه جامعه مدرن‌تر بشود، کنش‌های عقلانی معطوف به هدف، بیشتر از کنش‌های عقلانی معطوف به ارزش می‌شوند.

رهبران دینی در دیدگاه وبر:
تبیین وبر از رهبرانی مثل پیامبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وآله‌و‌سلم این است که آن‌ها کاریزما بوده‌اند و به هر دلیلی که نمی‌دانیم چیست، نفوذ قدرتمندی بر مردم داشته‌اند. وبر بر همین اساس معتقد است که در جوامع مدرن، کاریزما شکل نمی‌گیرد.

منشأ پیدایش دین، به نظر برگر:
1. برگر اول:
او معتقد بود که دین حاصل سنت است. بنابراین می‌گفت مدرنیته منجر به پلورالیسم دینی و نهایتا کاهش نقش دین می‌شود.
2. برگر دوم:
در اینجا او چنین بیان می‌کند که مدرنیته باعث افزایش اندیشه و به تبع آن، بالا رفتن قدرت انتخاب می‌شود که بالا رفتن خلاقیت فکری را به دنبال دارد. ولی در عین حال،‌ همین افزایش اندیشه، مدیریت آن را سخت‌تر کرده، باعث افزایش اضطراب و هم‌چنین کم شدن قطعیت و آرامش روانی شخص می‌شود. در اینجاست که شخص نیاز به یک منبع قطعی برای اعتماد کردن دارد. اینجاست که دین به وجود می‌آید. به بیان دیگر، «دین، زائیدهٔ اضطراب است».

نکته:
بر اساس نظریهٔ برگر دوم،‌ در دنیای مدرن تنها دینی می‌تواند دوام بیاورد که قطعیت و ادبیات دگم خودش را از دست ندهد. مثلا دین «شهود یهوه» که به نظر بسیاری از جامعه‌شناسان، دین غالب آیندهٔ جهان خواهد بود، به خاطر همین ادبیات قطعی و دگم خودش است.

موضوع جلسهٔ آینده: «منشأ پیدایش دین از نگاه اسپنسر و اریک فروم»