بایگانی دسته: عرفان مسیحی

امتحان عرفان مسیحی؛ منابع و پرسش‌ها

لطفا به دو سؤال از سه سؤال ذيل به صورت مشروح پاسخ دهيد:
1- ابعاد عرفانی انديشه‌های پولس را با استناد به کتاب مقدس توضيح دهيد.
2- توصيف ترزای آويلايی از کاخ درونی را به صورت مبسوط گزارش دهيد.
3- مراحل سير عرفانی به سوی خدا از نظر اکهارت کدام‌اند؟ به صورت تفصيلی بيان کنيد.

*همراه داشتن کتاب مقدس بلا مانع است.

منابع امتحان:

جلسهٔ هشتم عرفان مسیحی؛ استاد توران، 15 اردیبهشت 90

این جلسه بحث ترزا آویلایی را کنار می‌گذاریم و برمی‌گردیم به بحث اکهارت. جلسهٔ آینده باز برمی‌گردیم و این بحث را دوباره خواهیم گفت.

پایان سیر صعودی انسان به سوی خداوند از نظر عرفای قائل به وحدت وجود، وحدت با خداوند است. اما اگر در عرفان نظری قائل به وحدت وجود نباشید، انتهای سیر، قرب به خداوند خواهد بود. مایستر اکهارت، از جمله عرفای وحدت وجودی است. عرفای وحدت وجودی در جهان اسلام، خیلی زیادند. از ابن عربی به بعد و حتی قبل از او، عرفا معمولا وحدت وجودی بودند. البته علمایی هم بودند که وحدت وجود را قبول نداشتند مثل علاء السلطنه سمنانی. در عالم مسیحیت ولی برعکس است. یعنی علمایی که وحدت وجودی باشند کم‌اند. یکی از آن‌ها اکهارت و دیگری اریوگناست که در قرن 8 یا 9 بوده است. اکهارت متعلق به قرن 12م است. این دو صراحتا وحدت وجودی‌اند. بنابراین در عرفان عملی هم وحدت وجود خیلی صریح را نمی‌شود در بسیاری از عرفای مسیحی جستجو کرد. بنابراین، قله‌ای که به دنبال آن هستیم، وصال کمال مطلق یا وصال و قرب به کمال مطلق است. این مسیری است که باید به تدریج طی شود. در حقیقت ما در سیر نزول، از اصل خویش فاصله گرفتیم و مدام از آن دورتر شدیم. حالا باید همان مسیر را برگردیم. یعنی اگر همین مراحلی که آمده‌ایم را برگردیم دوباره به همان‌جایی می‌رسیم که از آن آمده‌ایم.

مراحل سیر صعودی انسان به سوی خداوند از دیدگاه مایستر اکهارت:

الف. تهذیب نفس:
در این مرحله دو نکته خیلی اهمیت دارد:

1. انتخاب مسیر درست برای تقرب به خداوند: مسیر درست را از دو طریق می‌شود انتخاب کرد. یکی اینکه خالصانه و متضرعانه از خدا بخواهیم که ما را به مسیر درست، هدایت کند و بعد ببینیم که خداوند چه راهی را پیش روی ما می‌گذارد و ما از همان راه پیش برویم. یعنی هر انسانی باید ببیند خداوند برای او چه راهی را قرار می‌دهد و راه‌ همهٔ انسان‌ها با هم یکی نیست. دوم اینکه باید انسان ببیند چه کاری برایش سخت است. آن کاری که برایش سخت‌تر است برایش مفیدتر است. چون وقتی یک کاری برای انسان سخت‌تر است، نشان می‌دهد که پیوند انسان از آن نقطه، به دنیا بیشتر است. برای همین انجام سخت‌ترین کار، پیوند او را بیشتر از دنیا قطع می‌کند و او را به قرب الهی می‌رساند. مثلا برای کسی که بخشیدن اموالش در راه خدا آسان است، این آن راهی نیست که او را به خدا نزدیک می‌کند؛ بلکه مثلا اگر آشتی کردن او با برادرش برایش سخت‌تر است، این کار است که او را به خدا نزدیک می‌کند و نفس او را تهذیب می‌کند.

2. غلبه بر تن با نیروی عشق: ما در دنیا تبعیدیم و اصل موطن ما عالم ملکوت بوده است. نیروهای بسیاری وجود دارند که ما را به این دنیا پیوند می‌زند و تعلق می‌دهند. باید موتور محرک و قدرتمندی باشد که ما را از این دنیا بکند و به دنیای بالا ببرد. بهترین نیرو برای این کار، عشق به خداوند و کمال مطلق است. البته در اینجا تفکری در بین عرفای فضای اسلامی وجود دارد که در مسیحیت کمتر دیده می‌شود؛ آن هم این که «المجاز قنطرة الحقیقة»؛ ولی به نظر می‌رسد این اشتباه است؛‌ چون خود خداوند این مسیر را توصیه نکرده است. ثانیا چه تضمینی وجود دارد که اگر کسی گرفتار عشق مجازی شد، تا آخر عمر گرفتار آن نماند.

ب. انقطاع:
یعنی اینکه از مرحله اول گذشته‌ایم و تعلقات‌مان به دنیا را از بین برده‌ایم. صفات بدمان را کنار گذاشته‌ایم. اگر ظالم بوده‌ایم، عادل شده‌ایم. اگر ترسو بوده‌ایم، شجاع شده‌ایم و… با کمک نیروی عشق،‌ بر تن‌مان غلبه کردیم. و البته این مسیری است که به این راحتی طی نمی‌شود. کنار گذاشتن خیلی از صفات کار بسیار مشکلی است. از طرف دیگر، خیلی از صفات را داریم و نمی‌فهمیم؛ چون خودمان را نمی‌شناسیم.

ما پر از خودمان هستیم. تا وقتی که پر از خودمان هستیم، جایی برای تجلی خداوند در ما نیست؛ برای اینکه خداوند در ما سکنی گزیند (به تعبیر عرفای مسیحی) باید از خودمان تهی شویم. به هر میزان که از خودمان تهی شویم، خداوند وارد وجود ما می‌شود. تعابیری نیز در فضای اسلامی داریم شبیه این که «القلب حرمُ‌الله فلا تسکن حرم الله غیر الله». یعنی ما باید پیوندهایی که با همه چیز داریم را از خودمان جدا کنیم تا خداوند در ما سکنی گزیند. البته نکته اینجاست که تعلقات‌مان به دنیای اطراف را باید از مرحلهٔ قلب، کنار گذاشته باشیم. اینجا بحث‌مان بالاتر از فضائل و رذائل است:

1. انقطاع از صور ذهنی برای دریافت صورت الهی: قبل از اینکه ما به عالم دنیا بیاییم. ذهن‌مان خالی بود. الان نیز باید ذهن و فکرمان را از این تفکرات و تصورات خالی کنیم. یعنی ما باید مهار خواطر را در اختیار خودمان بگیریم. در فضای عرفان اسلامی به آن «نفی خواطر» گفته می‌شود. منظور این نیست که ذهن باید عاری از همهٔ افکار شود؛ بلکه منظور این است که کنترل این افکار و خواطر باید در اختیار شخص باشد؛‌ به طوری که این افکار و خواطر نتوانند تمرکز عارف را به هم بزنند. به طور کلی انسان باید بر سه چیز مسلط باشد؛ بر بدنش، بر عواطف و احساساتش و نهایتا بر خواطر و افکارش. برای چی؟ برای اینکه این نفی خواطر، مقدمه‌ای است برای توجه دائمی به خداوند. یعنی وقتی می‌گوییم انقطاع از صور ذهنی، یعنی اتصال و توجه کامل به خداوند. یعنی از یک طرف اجازه نمی‌دهد افکار دنیوی وارد ذهن و فکر او شود و از طرف دیگر، توجهش به طور کامل به سوی خداوند است.

توجه به خداوند در اوایل به صورت آگاهانه و اختیاری است ولی به مرور به صورت ملکه در می‌آید و در جان انسان رسوخ می‌کند و او مشغول هر کاری هم که باشد، متوجه خداوند است؛‌ چنانکه در آینهٔ 37 سورهٔ نور داریم که «رجالٌ لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله…»

2. انقطاع از ارادهٔ خلقی برای دریافت اراده الهی: اکهارت می‌گوید انسان باید ارادهٔ خود را کنار بگذارد و هر جا می‌خواهد چیزی را اراده کند باید ببینید ارادهٔ الهی دربارهٔ آن کار چیست؛ و ارادهٔ خداوند را جایگزین ارادهٔ خود کند. «خداوند هیچ گاه خود را در ارادهٔ کس دیگر عطا نمی‌کند…. هر جا ارادهٔ خودش را بیابد، در همان جا خودش را عطا می‌کند.» منظور از اراده، فقط اراده در عمل نیست؛ بلکه به طور کلی، انسان باید هر چیزی را فقط به این خاطر بخواهد که خدا آن را می‌خواهد. در این قسمت نیز در ابتدا، جایگزینی اراده به صورت اختیاری است ولی بعد از مدتی، تبدیل به ملکه می‌شود و خود به خود، ارادهٔ خدا در وجود انسان، نافذ می‌شود.

پ. تولد کلمه
ت. گذر به مقام ذات

جلسهٔ هفتم کلاس عرفان مسیحی؛ استاد توران، 8 اردیبهشت 90

بحث این جلسه ما در بارهٔ‌ عرفان عملی مسیحی است. عرفان عملی مسیحی بر چند اصل مبتنی است. اول این که چنین فرض گرفته می‌شود که انسان دارای اصلی است که از آن دور افتاده است و به وسیلهٔ عرفان عملی سعی می‌کند به آن اصل بازگردد. به بیان دیگر، عرفان عملی به دنبال برداشتن حجاب‌هایی است که میان انسان و اصل او فاصله انداخته است.

مراحل سیر صعودی انسان به سوی خداوند (بر اساس دیدگاه آندرهیل):
1. تهذیب
2. اشراق
3. اتحاد وجودی (یگانه شدن)

همین مراحل را در میان عرفای اسلامی نیز می‌شود یافت. مثل خواجه‌ عبد‌الله انصاری نیز در صد میدان خود به این مراحل اشاره کرده است. در دیگر عرفا نیز می‌شود این مراحل را دید. مثلا حافظ شعری دارد که «تا فضل و علم بینی بی‌معرفت نشینی/ یک نکته‌ات بگویم، خود را نبین که رستی». یعنی آنچه که مانع و حجاب شما با کمال مطلق است، خودبینی است. خود را نبین تا به آن کمال مطلق برسی: «میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست/ تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز». همین حرف را به بیان‌های مختلف می‌شود بیان کرد و مراحل مختلفی برای آن در نظر گرفت. حافظ در جای دیگری می‌گوید: «این راه را نهایت صورت کجا توان بست، کش صد هزار منزل بیش است در بدایت».

کاخ درونی

کاخ درونی، نوشته قدیس ترزا آویلی

کاخ درونی، نوشته قدیس ترزا آویلی

قدیسه ترزا آویلی در کتاب «کاخ درونی» تقریر جالبی دارد. کسی از او می‌خواهد که برای راهبه‌های درون صومعه دستورالعملی بنویسد که بتوانند سیر و سلوک کنند؛ چرا که سنت راهبه‌گری، یک سنت عرفانی نیست. و چه بسا همین سنت به فضای اسلامی وارد شده باشد و در قالب خانقاه، خود را نشان داده باشد.

این قدیسه می‌گوید: «I write as mechanically as birds, thought to speak which knowing nothing but what is thought them. Repeat the same thing…». یعنی من چیزی از خودم برای گفتن ندارم و آنچیزی را به زبان می‌آورم که به من آموخته شده است. او در ادامه می‌گوید من تضرع می‌کردم از درگاه خدا می‌خواستم که از طریق من سخن بگوید. نمی‌دانستم در این مسئله چه بگویم. خداوند به من الهام کرد که نفس انسان مجموعه‌ای از عمارت‌هاست (کاخ درون). این مجموعه، دیواری دارد که همین جسم ماست. مهم‌ترین کاری که ما باید در طول زندگی‌مان انجام بدهیم خودشناسی از طریق ورود به این کاخ است. این خیلی بد است که انسان دربارهٔ‌ خودش ندارند. انسان باید وارد این کاخ شود و مرحله به مرحله به عمق جان خویش، نفوذ کند.

یک عمارت مرکزی در وسط قرار گرفته است و پادشاه در این عمارت مستقر است. پادشاهی که نورش به کل این مجموعه ساطع شده است و زیبای مطلق است. در پرتو درخشش این نور، همه جای این ساختمان تحت تأثیر نور قرار می‌گیرد. این پادشاه، عیسی مسیح است. ما نمی‌توانیم مستقیما به عمارت مرکزی وارد شویم و باید گام‌به‌گام عمارت‌های مختلف را طی بکنیم تا نهایتا بتوانیم وارد عمارت مرکزی شویم.

بیرون از عمارت نیز پر از حیوانات موزی و خزنده‌هاست. این حیوانات همان تعلقات دنیوی و اشتغالات ما هستند. اکثریت انسان‌ها در همین دروازه‌ٔ ورودی می‌چرخند و نمی‌توانند وارد این کاخ شوند. حالا باید به این بپردازیم که هر یک از این عمارت‌ها چیست و درون آن چه اتفاقی برای سالک می‌افتد.

او می‌گوید در این سیر عرفانی نمی‌شود به خود متکی بود؛‌ چون قوای درونی انسان ضعیف است و باید از خدا استمداد بکنیم. (من أین لی النجاة… إلا بک). «در این مرحلهٔ آغازین، از آنجا که روح انسان گرفتار امور دنیوی است، چندان قدرتی ندارد و به آسانی شکست می‌خورد. آرزو دارد ولی به آسانی شکست می‌خورد. آن‌هایی که در این وضعیت هستند که تازه می‌خواهند وارد شوند، نیاز دارند که هر فرصتی را غنیمت بشمارند و متوسل شوند به پادشاهی که در کاخ مرکزی نشسته است و مادر مقدس او را واسطه قرار دهند. و همین‌طور مقدسانی که قبلا بودند را مورد استمداد قرار دهد. تا اینکه این‌ها از طرف سالک، مبارزه کنند. چون بندگان آن‌ها قدرت کمی دارند برای دفاع کردن از خودشان. در هر یک از مراحل زندگی لازم است که کمک از خدا بیاید. برای ورود به این قصر شما باید همهٔ اشتغالات خود را کم کنید.»

کلید ورود به این کاخ، «دعا» و «مراقبه» است. با این کلید می‌شود به عمارت اول وارد شد.

جلسهٔ بعد دربارهٔ‌ عمارت‌های بعدی نیز صحبت خواهیم کرد.

کتاب‌های منبع عرفان عملی مسیحی:

St. Bernard of Clairvax 1091-1153
On divine Law

Richard of St. Victor 1973
Benjamin Minor – Benjamin Major
Four Degrees of Burning Love

St. Ignatius of Loyola (1491-1556)
The spiritual Exercises

St. Teresa of Avila (1515-1582)
Interior Castles

St. John of the Cross (1542-1592)
Ascent of Mount Carmel
Dark Night of the Soul

Jacob Boehme (1575-1624)
The way to Christ

Practical Mysticism