بایگانی دسته: روش‌شناسی مطالعات ادیان

جلسه یازدهم روش‌شناسی مطالعات ادیان؛ 29 آذر 89

فروید:
متفکر یهودی متولد اتریش. اسم او با جنسیت، بی‌بندو باری‌های جنسی و تن ندادن به محدودیت‌های دینی گره خورده است. ولی اگر با نگاه منصفانه به اندیشه‌های فروید نگاه شود، این نسبت زیر سؤال می‌رود.

فروید می‌گفت وقتی پسربچه به دنیا می‌آید، پدر را رقیب خود می‌داند؛ اگر پسربچه درست تربیت نشود، به خاطر این عقده جنسی می‌تواند با پدر خود، کاملا به چالش برسد.

از نظر فروید، هنرمندان و […] و متدینان همه،‌ روان‌نژند و روان‌رنجورند. با این تفاوت که این افراد، خودشان می‌دانند با این مشکل، چگونه کنار بیایند؛ هنرمند این روان‌نژندی خود را به صورت یک اثر هنری ارائه می‌دهد. ولی یک روان‌رنجور واقعی نمی‌تواند چنین کاری انجام دهد. این افراد با خلق اثر هنری، به آرامش می‌رسند و آثار روان‌رنجوری خود را کاهش می‌دهند. به بیان دیگر، دین، ادبیات و هنر، مجموعه‌ای از تعارضات حل‌نشده است که منجر به روان‌رنجوری شده است.

این معارضات حل‌نشده،‌ ناشی از آرزوهای سرکوب‌شده‌ای است که به خاطر شدت زشتی، ناپسندی‌ و ممنوعیتش، نه‌تنها امکان برآورده‌ شدن که حتی امکان بازگو شدن ندارند. این آرزوهای سرکوب‌شده، وارد ضمیر ناخودآگاه می‌شوند. به نظر فروید، اصلی‌ترین میل سرکوب‌شده که موجب این روان‌رنجوری می‌شود، آرزوهای جنسی است.

لیبیدوی جنسی انسان‌ها که از بدو تولد با آن‌هاست، مراحل مختلفی دارد:
1. از تولد تا هشت ماهگی
2. از هشت‌ماهگی تا سه‌سالگی
3. از سه‌سالگی تا شش‌سالگی
4. از شش‌سالگی تا بلوغ
5. از بلوغ تا مرگ

نکته:
«لیبیدوی جنسی» خیلی عام‌تر از «غریزه جنسی» است. لیبیدوی جنسی مفهومی است که شامل همهٔ جلوه‌های حیات بشری می‌شود.

فروید، کتابی دارد با عنوان «تعبیر خواب» که به فارسی هم ترجمه شده است. این کتاب، مهم‌ترین کتاب فروید است. در این کتاب، توضیح می‌دهد که در درون آدم جریان‌هایی می‌گذرد که ذهن خودآگاه انسان، از آن بی‌خبر است.

سه اصطلاح بسیار مهم در ادبیات فروید وجود دارد که فهم آن‌ها برای فهم نظریه‌های فروید،‌ لازم است. «خود» (Ego)، «نهاد» (Id) و «فراخود» (Super ego).

در دیدگاه فروید، انسان‌ها همگی در نهاد ناخودآگاه خود امیال مخفی‌ای دارند که با آن می‌جنگند. «زنای با محارم»، «آدم‌خواری» و «کشتن دیگران» از این امیال‌اند.

در سطح هوشیار ذهن (خود)، خواسته‌ها و امیال به صورت منظم چیده شده‌اند و میان آن‌ها تعارض وجود ندارد. اما در دنیای عظیم نهاد (Id)، همهٔ غرایز متضاد در کنار هم قرار دارند. اما به مجرد اینکه از درون نهاد، غریزه‌ای قصد بالا آمدن پیدا می‌کند و خود را به سطح «خود» می‌رساند، تعارض‌ها آغاز می‌شوند. «خود» به «فراخود» نگاه می‌کند و آن غریزه را کنترل می‌کند. منظور از فراخود، جامعه، دین،‌ اخلاق، قانون و چیزهایی است که با آن امیال، مخالفت می‌کند.

با فشار فراخود، میل درونی، سرکوب می‌شود ولی از بین نمی‌رود و به قعر نهاد فرو می‌رود. از آنجایی که این امیال، از بین نرفته‌اند، با ظاهری متفاوت دوباره ظاهر می‌شوند. این ظاهر متفاوت، «خود» را فریب می‌دهد و باعث می‌شود این آرزوها امکان ظهور پیدا کنند. آثار هنری به این صورت خلق می‌شوند. به این فرایند «تصعید» می‌گویند.

آدمی که در طول زندگی خودش، سرکوب‌های جنسی شدید تحمل کرده، وقتی بزرگ می‌شود به سمت امور خیریه می‌رود، برای عروس و دامادها جهیزیه می‌خرد.

به بیان کامل‌تر،‌ «لیبیدوی جنسی» مانند نفت خام است که از آن، محصولات مختلفی ساخته می‌شوند.

دلیل اینکه خواب برای فروید خیلی اهمیت دارد این است که در نظر فروید، در هنگام خواب، «خود» به استراحت می‌پردازد و «نهاد» فعال می‌شود. به بیان بهتر، خواب، نمود جریانات موجود در نهاد است. اینکه فروید برای درمان بسیاری از بیماران خود، از تعبیر خواب استفاده می‌کرد به همین دلیل است.

در مرحلهٔ اول لیبیدوی جنسی (تولد تا هشت‌ماهگی) میل کودک خودش را به صورت دهانی نشان می‌دهد. یعنی دهان، اندام بقاء نوزاد تلقی می‌شود. در این مرحله، فقط شیر نیست که توسط دهان کودک، از سینهٔ‌ مادر جذب می‌شود؛ بلکه کودک از طریق دهان، لذت نیز می‌برد.

از یک مرحله‌ای به بعد، کودک متوجه می‌شود که فقط دهان نیست که کانون لذت است، بلکه مقعدش نیز کانون لذت است. برای همین است که در کودکان، با «حبس بول» زیاد مواجه می‌شویم؛‌ چون کودک متوجه می‌شود که از حبس بول، لذت می‌برد.

در مرحلهٔ سوم «سه‌سالگی تا شش‌سالگی» کودک متوجه لذت از اندام تناسلی خود نیز می‌شود.

در مرحلهٔ اول لیبیدوی جنسی، کودک بین خودش و مادرش جدایی نمی‌بیند. ولی در مرحلهٔ مقعدی، کودک از خودش تمایلات سادیستی نشان می‌دهد، مهاجم می‌شود، بداخلاق می‌شود، لجوج می‌شود. ولی هنوز در مرحلهٔ دومش، ارتباطش فقط با مادر است.

در مرحلهٔ سوم، کودک متوجه لذت جنسی در اندام تناسلی می‌شود و در این مرحله که است که با مادر خود دچار چالش می‌شود. نشانه‌های مرحلهٔ قضیبی زیادند. مثلا کودک در این دوران، با آلت تناسلی خود زیاد بازی می‌کند. مادر،‌ فرزند را برای دور کردن از این کار، تهدید به بریدن آلت تناسلی‌اش می‌کند. ممکن است مادر این را به زبان نیاورد ولی کودک به طور ناخودآگاه این «اخته شدن» را حس می‌کند. «ترس از پدر» باعث سرکوب شدن تموجات ذهنی پسر می‌شود. کودک،‌ متوجه شده است که مادرش آلت تناسلی او را ندارد و از این می‌ترسد که اگر با پدر کلنجار رود، او نیز به سرنوشت مادر،‌ دچار شود.

این ترس از پدر، خود را در قالب ترس‌های دیگر نشان می‌دهد. در همین دوران است که کودک پسر که تا پیش از این از گربه و سگ‌ نمی‌ترسید، ناگهان تغییر می‌کند و از گربه و حیوانات مشابه، می‌ترسد. در این فرایند «جابه‌جایی» حیوان، جانشین پدر می‌شود.

در مورد کودک دختر، ماجرا متفاوت است. تمایلات در ابتدا به صورت هم‌جنس‌گرایانه است و دختر به سمت مادر کشیده می‌شود ولی متوجه می‌شود که مادر آلت تناسلی مردانه ندارد. برای همین کشیده می‌شود به سمت پدر.

این غریزه جنسی تا شش‌سالگی ادامه پیدا می‌کند ولی به طرز شگفت‌انگیزی این مسائل در شش‌سالگی از بین می‌روند. کودک در این دوران، آموزش دیدن را آغاز می‌کند و با «فراخود» آشنا می‌شود. چون قرار است در آینده طوفانی به وجود بیاید. اگر کودک دوران آموزش را درست طی نکند، در دوران بلوغ جنسی، دچار نابهنجاری می‌شود.

در نظر فروید، محدودیتی که نسبت به کودک اعمال می‌شود کاملا به نفع اوست. چون اگر کودک کنترل نشود و ارتباط جنسی او با مادرش برقرار شود، خانواده از بین می‌رود و خانواده دقیقا مهم‌ترین چیزی است که برای رشد کودک مورد نیاز اوست.

فروید می‌گوید، تمدن با کنترل غریزه، یک رابطه تنگاتنگ دارد و اگر غریزه کنترل نشود اصلا تمدنی شکل نمی‌گیرد.

بسیاری از تلاش‌هایی که برای ترویج آزادی و بی‌بند و باری جنسی انجام شد، بیشتر تحت تأثیر نگاه نوفرویدی و پیروان فروید انجام شد. البته در آمریکا نسبت به اروپا، وفاداری بیشتری به نگاه فرویدی وجود دارد و اروپا بیشتر تحت تأثیر نگاه نوفرویدی است.

[نیمه دوم کلاس]

کودک به هیچ چیز جز خودش فکر نمی‌کند؛‌ برای همین، مهم‌ترین اصل برای کودک، اصل لذت است. ولی به مرور زمین، یاد می‌گیرد که باید از بعضی لذت‌ها چشم‌پوشی کند.

اگر کودک وادار به ترک لذت‌ها نشود و رابطه‌ای آزادانه با مادر داشته باشد، در بزرگ‌سالی دیگر آمادگی مسئولیت‌های مردانه را نخواهد داشت و کنش‌های هم‌جنس‌گرایانه از خودش نشان می‌دهد. به بیان دیگر، گرایش‌های هم‌جنس‌گرایانه در مردان، می‌تواند ناشی از کنار نیامدن با عقدهٔ ادیپ باشد.

فروید از ناهنجاری‌های جنسی پا را فراتر می‌گذارد و رفتارهای مختلف و شخصیت‌های مختلف انسان‌ها در بزرگ‌سالی را تحت تأثیر روند رشد آن‌ها در مراحل لیبیدوی جنسی می‌داند.

ضمیر ناخودآگاه
رفتارهای انسان‌ها عقبه‌ای بزرگ در ناخودآگاه آن‌ها دارد. نسبت خودآگاه انسان‌ها به ناخودآگاه آن‌ها، مانند نسبت سر کوه یخ شناوری است که از آب بیرون آمده است در حالی که حجم بسیار بزرگ‌تری از این کوه یخ، در زیر اقیانوس قرار دارد.

دین از نگاه فروید:
نظریات فروید در رابطه با دین، سه آبشخور دارد؛ اصول روانکاوی، تاریخ انسان‌های ابتدایی و مسیحیت و یهودیت. فروید سه کتاب درباره دین نوشته است.

توتم و تابو
در کتاب توتم و تابو، فروید متأثر از نظریات ویلیام رابرسون اسمیت و داروین، معتقد است که انسان در ابتدای کار در گله‌های آغازین زندگی می‌کرد. در این گله‌ها یک نر مسلط تعدادی ماده را در انحصار خودش داشت. نتیجه این مسئله این بود که فرزندانی از این ماده‌ها به وجود می‌آمدند. این فرزندان اگر دختر بودند، حفظ می‌شدند ولی اگر پسر بودند، از گله رانده می‌شدند.

این نر مسلط، به قدری نیرومند بود که نرهای جوان به تنهایی از پس او برنمی‌آمدند. برای همین، نرهای جوان با هم متحد شدند و پدر را کشتند؛ چون او به پسرها اجازه دسترسی به ماده‌ها را نمی‌داد. با کشتن پدر، به ماده‌ها دسترسی پیدا کردند. اما پس از مدتی، از رفتار خود پشیمان شدند. این پشیمانی به شدت آن‌ها را اذیت می‌کند. برای فرار از این پشیمانی، یک حیوان توتمی را جانشین پدر می‌کند؛ چیزی شبیه همان مکانیزم جابه‌جایی که در اصول روانکاری گفتیم.

فروید می‌گوید، همه ادیان حاصل سرکوبی عقدهٔ ادیپ است. مسیحیت معتقد است عیسی به صلیب رفت تا کفارهٔ گناهان ما را به دوش بکشد. همچنین در آیین عشاء ربانی نان و شراب میل می‌شود چون به منزلهٔ گوشت و خون عیسی است. یعنی هر بار در عشاء ربانی، عیسی دوباره مصلوب می‌شود. مراسم عشاء ربانی مشابه آیین سالیانه قربانی حیوان توتمی است.

آینده یک پندار (توهم)
چهارده سال بعد، فروید کتاب دیگری با عنوان «آینده یک پندار» را می‌نویسد. در این کتاب، وضعیت معاصر را بررسی می‌کند و می‌گوید در کودکی، همه ما انسان‌ها در هنگام ترس به پدر پناه می‌بردیم. همهٔ انسان‌ها چنین حس درونی را تجربه کرده‌اند. انسان نخستین، برای جلب مهربانی طبیعت نیز، به آن صفات انسانی می‌داد تا تقاضا و پرستش او، طبیعت را نرم کند. دین همان ندای پدری را دارد که پسر را در آغوش گرفته است. دین برای مؤمنان، آغوشی مانند آغوش پدر را دارد و آن‌ها را آرام می‌کند. به زعم فروید، خدا نقش همان پدر برای طفل بازی می‌کند.

تمدن به قیمت قربانی شدن تمایلات انسانی شکل می‌گیرد. انسان‌ها نسبت به تمدن، یک احساس دو سویه دارند. چون از یک طرف برای او رفاه و آسایش تأمین کرده است و از طرف دیگر، بسیاری از تمایلات او را لگام زده است. دین، در اینجا به کمک تمدن می‌آید. یعنی با تقویت این توهم و پندار که زندگی دیگری وجود دارد،‌ خدایی وجود دارد و بهشت و جهنمی وجود دارد، انسان را آرام می‌کند تا به تمدن تن دهد.

موسی و یکتاپرستی
فروید در انتهای عمر خود کتابی نوشت با عنوان «موسی و یکتاپرستی». در این کتاب، می‌گوید تحقیقات تاریخی، اسناد و مکتوباتی که مربوط به قوم بنی‌اسرائیل است نشان می‌دهد که موسی یک پیامبر عبری نیست؛ بلکه یک شاهزاده مصری است که در برهه‌ای از حیات دینی بنی‌اسرائیل ظهور کرد.

قضیه از این قرار بود که فرعونی پیدا شده بود به نام اخناتوم. این فرعون، کیش توحیدی آورده بود. این دین بر خلاف دین‌های دیگر، هیچ شعائری نداشت و فقط یک خدا به نام «آتن» داشت و قوانین اخلاقی. وقتی این فرعون فوت کرد، کاهنان مصری بازگشتند به همان دین‌های قبلی خودشان و باورهای جادویی و خرافی بازگشتند.

در این وضعیت، موسی که شاهزاده‌ای مصری بود ظهور می‌کند و آیین اخناتون رو احیا می‌کند. قوم یهودی ساکن مصر را هم به عنوان قوم خودش انتخاب می‌کند و این آیین توحیدی را میان این‌ها ترویج می‌کند. با شکل‌گیری این جمع، مصریان آن‌ها را اخراج می‌کنند.

در بیابان، سرگردانی رخ می‌دهد. فشار سرگردانی در بیایان باعث شد این قوم موسی را در بیابان بکشند. بعد از موسی، قوم دیگر نمی‌توانستند برگردند به مصر؛ برای همین پیش رفتند و به سرزمین کنعان رسیدند. در این سرزمین با موجودی آتشفشان‌خدا به نام «یهوه» آشنا شدند و با نام او به سرزمین‌های مختلف، حمله می‌کردند. برای همین نام یهوه بیشتر در عصر پادشاهان دیده می‌شوند. کتاب‌های مقدس هم در عصر پادشاهان نوشته شدند و به مردم چنین القا شد که این کیش، همان کیش توحیدی موسی است؛ در حالی که چنین چیزی نیست.

اما کار به اینجا هم ختم نمی‌شود. عصر انبیا به وجود آمد. کار این انبیا احیاء دین موسی بود و ذهنیت یهودیان را از آتشفشان‌خدای یهوه، به سمت توحید موسای مصری می‌بردند.

جلسه نهم روش‌شناسی مطالعات ادیان؛ 9 آذر 89

[من با نیم‌ ساعت تأخیر سر کلاس حاضر شدم]

ماکس وبر:

انواع سرمایه‌داری:
– تاراجی
– وام‌دهی
– سنتی
– نوظهور

بررسی رفتارهای دینی گروه‌های دینی مختلف، در مرکز توجه تفکر وبری قرار دارد. در نظر وبر، دین پاسخی است به دشواری‌ها و بی‌عدالتی‌های زندگی. مفاهیم دینی به زعم وبر بر اساس این باور شکل می‌گیرند که زندگی ذاتا مخاطره‌آمیز است. دین افراد را آرام می‌کند؛ به این صورت که می‌گوید کامروایی‌های انسان‌های شرور، کامروایی واقعی نیست و بعدا جبران می‌شود. همچنین دین، ناکامی‌های انسان‌های خوب را موقتی معرفی می‌کند. بر این اساس، دین از نگاه وبر با رنج کاملا عجین است.

یکی از مسائلی که وبر بر آن تأکید می‌کند «دین نجات‌بخش» است. او می‌گوید دین مبتنی بر نجات، در طبقات پایین جامعه، بیشتر دیده می‌شود. چون فشارهای اجتماعی و اقتصادی به عنوان منبع مهم و کلیدی ایده‌های نجات‌بخش عمل می‌کنند. انسان‌هایی که از رفاه و قدرت اجتماعی برخوردارند، کمتر به دین‌داری نزدیک می‌شوند.

از نظر وبر، طبقات مختلف جامعه، دین‌ورزی متفاوتی با هم دارند. ادیان ابتدایی بیشتر ناظر به موضوعات این‌جهانی است. انگیزه‌های دینی انسان ابتدایی با کنش‌های جادویی، پیوند نزدیک دارد. طبقهٔ جنجگو و اشراف، بیشتر به دنبال نیروهای دفع شر و غلبه بر دشمن هستند. مأموران حکومتی و دیوان‌سالاران بیشتر به نگه داشتن نظم، انضباط و امنیت توجه نشان می‌دهند. این افراد تا جایی به دین اهمیت می‌دهد که به نظم اجتماعی کمک کند.

طبقات متوسط و پایین، حامل دین‌های اخلاقی‌اند. پایین‌ترین طبقه جامعه، هیچ رفتار اختصاصی دینی از خودشان نشان نمی‌دهند و هر چه را که واعظان دینی بگویند، تبعیت می‌کنند.

دو طبقه خیلی مورد توجه وبر هستند: روشنفکران، پیامبران. دین‌ورزی روشنفکران از نظر وبر بستگی به خاستگاه آن‌ها دارد. روشنفکران برخاسته از طبقات پایین جامعه بیشتر دنبال اخلاق دینی هستند. ولی روشنفکران برخاسته از طبقهٔ اشراف، دیدگاه‌های متفاوتی دارند. وبر ادیان بزرگ مشرق‌زمین را زادهٔ روشنفکران طبقهٔ اشراف می‌داند.

طبقهٔ صنعت‌گران و بازاریان از نگاه وبر، کسانی هستند که دین‌ورزی ریاضت‌گونه‌ای دارند. برای همین در میان این طبقه با وجود اینکه سرمایه وجود دارد ولی ریخت و پاش و ولخرجی دیده نمی‌شود. این افراد به صورت کاملا منقبض خرج می‌کنند.

طبقه بازاری و سرمایه‌دار، یکی از تأثیرگذارترین طبقات در تحولات اجتماعی است. سرمایه‌داری برآمده از پروتستان، منشأ بسیاری از تحولات اجتماعی غرب شد.

«صوفی‌گری» و «ریاضت فعالانه» دو خروجی کاملا متفاوت بر اساس نگاه به دنیا و نجات است. کسی که رستگاری را در دنیای دیگر می‌بیند، می‌تواند دنیا را کلا ترک کند و تنهایی و عزلت پیشه کند تا به رستگاری برسد؛ مثل آیین بودا. این امکان هم هست که یک نفر رستگاری را در دنیای دیگر بداند ولی به این دنیا نیز اهمیت دارد. این تفکر منجر به ریاضت فعالانه می‌شود. مثل سرمایه‌داری که به ریخت و پاش نمی‌پردازد و به دنیا دلخوش نمی‌کند.

یکی دیگر از طبقات دیگر که به زعم وبر خیلی تأثیرگذار هستند و نقش اصلی را در تحولات دینی بازی می‌کنند، «پیامبران» هستند.

«فرّه» و «کاریزما» به ویژگی خاصی در شخصیت یک نفر اشاره دارد که به واسطه این ویژگی،‌ از اشخاص دیگر متمایز می‌شود. کاریزما کسی است که جامعه فکر می‌کند آن شخص،‌ با افراد دیگر متفاوت است. پیامبران، نمونهٔ بارز کاریزما هستند. کاریزمای پیامبر است که موجب تحول در سنت جاافتاده می‌شود و باعث می‌شود پیام او شنیده شود.

«کاریزما» نقطهٔ مقابل «کاهن»، «کشیش» و «روحانی» است. چون این سه نفر، مروج سنت موجود هستند. هر گونه تلاطمی در وضعیت موجود به زیان این افراد است ولی کاریزما تغییردهندهٔ سنت‌های موجود است. برای همین است که همیشه بین پیامبران و روحانیون مشکل وجود داشته است. پیامبران بنی‌اسرائیل در فاصله زمان بین موسی و عیسی، همیشه درگیر رفتارهای کاهنان در جامعهٔ اسرائیل بوده‌اند.

از نظر وبر، اشکال مختلف پیامبری همه در آسیا ظهور پیدا کرده‌اند. چون وبر، دو نوع پیامبر را به رسمیت می‌شناسد: «پیامبر اخلاقی و سرمشق» و «پیامبر رسول».

پیامبران رسول، خودشان را به جای دیگر منتسب می‌کنند و مردم را به تبعیت از او دعوت می‌کنند ولی پیامبران اخلاقی و الگو، مردم را دعوت نمی‌کنند؛ بلکه خودشان الگوی مردم قرار می‌گیرند.

[شروع نیمهٔ دوم کلاس]
عنوان درس ما «روش‌شناسی مطالعات ادیان» است. بد نیست نیم‌نگاهی نیز به پیشینیهٔ این درس بیندازیم.

خاستگاه جغرافیایی:
مولد این رشته، مغرب‌زمین است. منظورمان از مغرب‌زمین چهار کشور اروپایی است: فرانسه، آلمان، ایتالیا، انگلستان. نمایندگان برجسته مطالعات ادیان، در این چهار کشور هستند. البته «آلمان» در درس ما شامل اتریش و لهستان نیز می‌شود.

محدودهٔ زمانی:
در درس مطالعات ادیان به طور عام از رنسانس تا عصر حاضر را مورد بررسی قرار می‌دهیم ولی به طور خاص، قرن نوزدهم و بیستم را مورد بررسی قرار می‌دهیم. حتی ده سال ابتدایی قرن 21 را نیز بررسی خواهیم کرد. علت این که دو قرن را مورد بررسی قرار می‌دهیم این است که این زمان،‌ نقطهٔ عطف مطالعات ادیان بود و بسیاری از مسلمات عالم‌ دین‌شناسی زیر سؤال رفت. روش‌ها و رهیافت‌هایی در این دوران تولد پیدا کرد که هر کدام از آن‌ها به گونه‌ای چیزی جدیدی راجع به دین خلق کرد.

به عبارت دیگر، درس روش‌شناسی مطالعات ادیان، عهده‌دار تبیین شیوه‌ها و روش‌ها و رهیافت‌های مختلف اندیشه در حوزهٔ دین است. عهده‌دار تبیین این که این رهیافت‌ها چه تفاوتی با رهیافت‌های دیگر دارد.

هدف درس:
بررسی اندیشه‌ها و افکاری که سرچشمهٔ الهام‌بخش دنیای مدرن (دست‌کم در حوزهٔ دین) شد. تعداد این نخبگان، از عدد انگشتان دو دست، فراتر نمی‌رود. وجه مشترک همهٔ این افراد، این است که نسبت به روش‌های قبلی مطالعهٔ ادیان، چالش داشتند. تفکرات این نخبگان، مخاطب را بیشتر تشنه می‌کند تا این که جواب سؤالات او را بدهد.

این متفکرین و نخبگان، به حدی نسبت به پیشینیان خودشان بزرگ‌تر بودند که حتی بعد از خودشان نیز کمتر کسی شبیه آن‌ها به وجود آمد. دنیای جدید را این افراد به وجود آوردند. تأثیرگذاری تفکر این افراد، از حوزهٔ تخصصی آن‌ها نیز فراتر رفت.

زاویه نگاه:
در این درس،‌ ما به عنوان یک «دین‌پژوه» وارد می‌شویم؛ نه به عنوان یک معتقد به دین اسلام. به بیان دیگر، نگاه ما به موضوعات و مسائل این درس، برون‌دینی خواهند بود. بنابراین، مفاهیم درونی یک دین برای تبیین مسائل دین دیگر،‌ مورد استفاده قرار نمی‌گیرد.

فردریش هایلر:‌
این  فیلسوف آلمانی معتقد است مطالعات ادیان تمهیدی است برای تعامل دوستانه میان ادیان. دین‌پژوهی به دنبال برچیدن پیش‌داوری پیروان یک دین، راجع به دین‌های دیگر است.
مطالعات ادیان، منجر به روشن شدن شباهت و نزدیکی ادیان مختلف می‌شود. او معتقد است این آرزو که همهٔ ادیان جهان از بین بروند و همهٔ مردم دنیا فقط به یک دین معتقد شوند، هیچ وقت برآورده نخواهد شد. هر دین با تعامل با ادیان دیگر، حتی به هدف خودش نیز بهتر می‌رسد و تحقق بهتری پیدا خواهد کرد. پیامد این نگاه به دین، صلح جهانی است.

 

جلسه هشتم روش‌شناسی مطالعات ادیان؛ 2 آذر 89

کارل مارکس:
کارل مارکس یهودی، یکی از بزرگ‌ترین (یا شاید بزرگ‌ترین) فیلسوفان و جامعه‌شناسان قرن نوزدهم که خالق نظریهٔ مارکسیسم و سوسیالیسم بود. او در بسیاری از رشته‌های زمان خود متخصص بود. البته به او حتی می‌شود شبیه به یک پیامبر (پیشگوی) عبرانی نگاه کرد که افول نظام سرمایه‌داری و پیروزی طبقهٔ کارگر را پیش‌بینی می‌کند و ادبیاتی پیش‌گویانه دارد. او را در ردیف ارسطو،‌ کپرنیک، داروین و انیشتین ذکر می‌کنند. دانشمندانی که تا کنون از آن‌ها صحبت کردیم،‌ حتی امیل دورکهایم در مقابل مارکس، دانشمند درجهٔ دو محسوب می‌شوند.

از مارکس، میراث علمی عظیمی به جا مانده است ولی این میراث علمی،‌ حالت ساختارمند و نظام‌یافته نیست و نظام فکری او پس از فوت او توسط وارثانش تدوین شد.

او در مقام نظر، فوق‌العاده منصف و صبور است ولی در مقام عمل و به عنوان یک متفکر سیاسی کاملا متفاوت است و لحنی بسیار عصبانی و غضبناک دارد. مخالفان خود را کاملا تحقیر می‌کند و حتی ابایی از توهین به آن‌ها ندارد.

فلسفه حاکم بر بسیاری از حکومت‌های سراسر جهان در قرن بیستم، تحت تأثیر تفکرات مارکس بود. تأثیر او را بر اندیشه‌های مردم دنیا با تأثیر بودا و حتی پیامبران الهی مقایسه می‌کنند؛‌ چون بیش از نیمی از مردم دنیا هنوز زندگی‌شان تحت تأثیر تفکر مارکس است.

احزاب سیاسی بسیاری در سراسر دنیا به وجود آمدند که مارکس را در حد پیامبر خود می‌دانستند و کتاب او را مانند کتاب مقدس محسوب می‌کردند. مارکس را یکی از سه ضلع اندیشهٔ مردن می‌دانند.

کارل مارکس و فویرباخ:
یکی از نقاط عطف زندگی مارکس، آشنایی او با فلسفه‌ٔ فویرباخ است. یکی از اعتقادات اصلی فویرباخ این بود که بشر در مقوله دین،‌ یک تصویر اغراق‌یافته از خودش را به عالم وجود بازتاب می‌دهد. آدم‌ها به زعم فویرباخ، یک ارتباط منفعلانه با جهان هستی دارند، نه یک ارتباط فعالانه.

در دیدگاه فویرباخ وجدان و آگاهی از خداوند در ذیل مقولهٔ خودآگاهی قرار می‌گیرد. معرفت نسبت به خدا، گونه‌ای خودشناسی است. یعنی «خدا» بیانی از خود واقعی فرد است. دین، در حقیقت پرده‌برداری و کشف رسمی ذخایر وجودی آدم‌هاست.

دین از نظر فویرباخ قدیمی‌ترین صورت خودشناسی بشری است. به این معنا که آدم‌ها قبل از هر چیز، ذات و سرشت خودشان را در بیرون از خودشان می‌بینند. یعنی سرشت خودش را به عنوان «چیزی که متعلق به چیز دیگری است» محسوب می‌کند. مثل کودکی که منیت خودش را در  مادر خودش جستجو می‌کند. به همین دلیل است که فویرباخ دین‌ را نوعی کودکی می‌داند.

یعنی انسان با دین‌داری در حال عینیت‌بخشی به خودش است ولی به خاطر جهلی که دارد هیچ گاه تشخیص نمی‌دهد که این آبجکت بیرون از اوة در واقع خود اوست. دین، رابطهٔ بشر با خویشتن خویش است؛ بشر با پرستش خدا، خودش را ستایش می‌کند. دین، گوهری انسانی است که فرافکنی شده و تعالی و تصعید پیدا کرده است. به این بیان، همهٔ اوصافی که بشر به خدا نسبت می‌دهد، در حقیقت به خودش نسبت داده است.

بر اساس همین دیدگاه است که فویرباخ گذشتهٔ دین‌داری انسان را توجیه می‌کند. او می‌گوید به خاطر همین است که بشر نخستین، خدایی طبیعت‌گونه دارد ولی وقتی بشر از زندگی غارنشینی، به زندگی کشاورزی و سکونت روی آورد، برای خدای خود نیز، معبد بنا کرد؛ چون خدای انسان، صفاتی کاملا انسانی دارد. اصلا خدا، قائم‌مقام انسان است.

به زعم فویرباخ، در الهیات و کلام، هرچه خدا غنی‌تر می‌شود، بشر کوچک‌تر و خالی‌تر می‌شود. خدا به حدی بزرگ می‌شود که بشر در مقابل او احساس فقر مطلق می‌کند. خود انسان هم دوست دارد در مقابل این خدا، نیست و معدوم بشود. چرا؟ چون بشر با کندن این صفات از خودش و وصل کردن آن به آسمان، این صفات را ماندنی و جاودانه می‌کند. بشر به کمک خدا، جاودانه می‌شود؛ برای همین خداپرستی را دوست دارد. بشر هستی خودش را در وجود خدا می‌بیند.

فویرباخ با این که در مقایسه با امثال مارکس، یک دانشمند درجه دو محسوب می‌شود ولی او را به کسی می‌شناسند که مغزهای بسیاری را به حرکت در آورد. یکی از این مغزها که توسط دیدگاه‌های فویرباخ به حرکت در آمد، کارل مارکس بود.

اندیشه‌های مارکس، یا در تأیید یا در پاسخ به اندیشه‌های فویرباخ است. به همین دلیل است که فهم اندیشه‌های مارکس، بدون فهم اندیشه‌های فویرباخ عملا امکان‌پذیر نیست.

مارکس و هگل:
یکی دیگر از کسانی که مارکس با آن دست و پنجه نرم می‌کند، فلسفه هگل است. در سنت فلسفه غرب، چنین گفته می‌شود که حرکت از پارادایم فلسفه هگل به فلسفه مارکس، یک تغییر بنیادین است. مقوله‌های اجتماعی و اقتصادی هگل، کاملا الهیاتی است در حالی که گزاره‌های الهیاتی مارکس، کاملا اجتماعی و اقتصادی است. یعنی نقطهٔ پایان هگل، نقطهٔ آغاز مارکس است.

مارکس در دوره‌‌ای کاملا مجذوب اندیشهٔ هگلی شد. مارکس، معروف‌ترین «هگلی جوان» بود. تا قبل از مارکس، کسی نتوانسته بود به قلهٔ  فلسفه هگلی برسد و به آن نگاهی انتقادی داشته باشد. به همین دلیل، فویرباخ، مارکس را فاتح فلسفه هگلی معرفی می‌کند.

خودآگاهی و ازخودبیگانگی:
این مفهوم توسط فویرباخ خیلی مورد تأکید قرار می‌گیرد. او می‌گفت هگل و کلام مسیحی، هر دو مرتکب یک اشتباه فاحش می‌شود. هر دوی این‌ها از یک موجود صددرصد بیگانه صحبت می‌کنند. چون هگل از «روح» صحبت می‌کند و تئولوژی مسیحی نیز از مفهوم «خدا» حرف می‌زند. هگل معتقد است اگر در این مفهوم خرد شویم، متوجه می‌شویم که این مفهوم، مابإزاء خارجی ندارد و در حقیقت، صورت دیگری از آدمیت انسان است.

به زعم فویرباخ، هگل نیز همان اشتباهی را مرتکب می‌شود که تئولوژی مسیحی مرتکب شده است. «روح مطلق» نیز بازنمایی است از صفات انسانی که توسط انسان، عینیت بخشیده شده است.

فویرباخ معتقد است اندیشهٔ هگلی و اندیشهٔ تئولوژیکال مسیحی، تفکر انسان را «الینه» می‌کنند. او فلسفه هگل را «الهیاتی در لباس مبدل» می‌داند و به سختی به آن حمله می‌کند.

مارکس نیز این اندیشه را تکمیل کرد و  گفت این انسان است که دین را می‌سازد. دین انسان را نمی‌سازد. مارکس، دین را و این از خودبیگانگی را محصول اختلاف طبقاتی می‌داند. برای همین در صدر رسالهٔ دکترای خود می‌نویسد: «من از همهٔ خدایان متنفرم.»

فویرباخ می‌گوید مسیحی‌ها و یهودی‌ها چنین می‌گویند که خدا انسان را به صورت خودش آفرید. ولی برعکس است؛ انسان خدا را به صورت خودش آفرید.

از نظر مارکس، دین، واژگونه‌ٔ یک موقعیت راستین است. یعنی یک واقعیت، کاملا برعکس شده است. دین، محصول الیناسیون و از خودبیگانگی است؛ نه محصول آگاهی.

در دیدگاه مارکس، دین،‌ روبناست. دین را نباید نقد کرد، بلکه باید جامعه‌ای که دین را خلق کرده است، مورد نقد قرار گیرد. جامعه،‌ دین را خلق کرده است تا وضعیت خودش را در دنیا، توجیه کند.

دین از نگاه مارکس، کاملا خیالی است. مارکس معتقد است فویرباخ نمی‌تواند به این پرسش پاسخ دهد که «چرا انسان‌ها از خود بیگانه شده‌اند؟ چرا از خودشان ناخرسندند و از خدا خرسند؟». چون دین را زیربنا می‌داند؛ در حالی که دین، کاملا امری روبنایی است. دین ربطی وثیق با فعالیت‌های اجتماعی دارد. یعنی رفتارهای اجتماعی و اقتصادی‌اند که به رفتارهای دینی، شکل می‌دهند.

مارکس، ثروتمندان و روحانیون را نشسته بر سر یک سفره می‌داند و هر دو را در الینه شدن مردم جامعه، مقصر می‌داند. او می‌گوید سرمایه‌دار، طبقه کارگر را وادار می‌کند که در برابر یک مزد اندک، کالایی تولید کند تا طبقه سرمایه‌دار آن را خریداری و مصرف کند؛ چون کس دیگری به جز سرمایه‌داران توانایی خرید این کالا را ندارند.

مارکس می‌گوید تا پیش از شکل‌گیری نظام سرمایه‌داری، ثروت در خاک بود. کسانی که زمین و ملک داشتند، تسلط بیشتری داشتند. ولی در عصر مدرن، ثروت از زمین بیرون آمد و در دست طبقهٔ کارخانه‌دار و سرمایه‌دار قرار گرفت.

در این اندیشه، به کارگیری زنان در کارهای مردانه، نتیجهٔ همین نظام سرمایه‌داری است؛ چون با گسترش و توسعهٔ کارخانه‌ها، نیروی کار کفایت نمی‌کرد؛ برای همین، نظام سرمایه‌داری زن‌ها را از خانه‌ها بیرون آورد و به کار مشغول کرد.

دین، افیون توده‌ها
در نظام کارخانه‌ای، کارگر سلطه‌ای بر آیندهٔ خود نداشت. بنیان خانواده‌ها به سستی کشیده شد و بسیاری از رذایل اخلاقی، جایگزین اخلاقیات شد.
از خودبیگانگی‌ای که در دین دیده می‌شود، صرفا جلوه‌ای از یک مشکل درونی است؛ یک ناراحتی عمیق که در مشکلات اقتصادی ریشه دارد. پریشانی دینی، جلوهٔ یک پریشانی اقتصادی است. این پریشانی و دین‌داری، نشانهٔ بیماری است، نه خود بیماری.

دین افیون توده‌هاست. دین برای خرسندی درونی و یک شادمانی موهوم لازم است. دین باید باشد که طبقهٔ کارگر، دست به طغیان نزند. افیون، درد را تسکین می‌دهد، درمان نمی‌کند. افیون منجر به توهم نیز می‌شود. دین فقرا را به توهم می‌کشاند. دین با تصویر کردن بهشتی سرشار از کامروایی‌ها و خوشی‌ها، فقرا را راضی می‌کند که قرار است در آینده به آرامش برسند.

به زعم مارکس، عروج و پرواز به پیش پدر و تنعم در حضور پدر، صرفا برای آرامش‌دادن به طبقهٔ پایین جامعه‌ است. دین، یک واقعیت‌گریزی است. اگر این آموزه‌های دینی وجود نداشتند که طبقهٔ فقیر را آرام کنند، طبقهٔ فقیر صبر نمی‌کرد و اقدام می‌کرد. شورش می‌کرد و وضعیت فعلی را تغییر می‌داد.

مارکس معتقد است دین‌داری علاوه بر این که انسان را دچار توهم می‌کند، او را از خشم و انتقام نیز جدا می‌کند؛‌ خشم و انتقامی که برای یک شورش لازم است و دین، آن را از انسان سلب می‌کند. دین به جای طغیان، تسلیم را تبلیغ می‌کند.

دین یک مکانیزم جبرانی نیز ارائه می‌دهد. دین را تصویر کردن یک جهان دیگر، به این جهان، مشروعیت می‌بخشد. وضعیت نابسامان این جهان در نظر دین، خواسته و ارادهٔ یک موجود بالاتر غیر قابل اعتراض است.

دین در قرون وسطی از رعیت‌داری حمایت می‌کرد و حالا (قرن نوزدهم) هم از ظلمی که به کارگرها می‌شود، هیچ صحبتی نمی‌کند و صرفا آن‌ها را به صبر و تحمل فرامی‌خواند. اصول الهیاتی مسیحیت نه‌تنها به داد مظلوم نمی‌رسد؛ بلکه به داد ظالم می‌رسد؛ به این صورت که مثلا همهٔ سختی‌هایی که انسان می‌کشد، تاوان گناه اولیهٔ آدم یا امتحان انسان کنونی است.

مارکس، دینداری طبقهٔ حاکم و ثروتمند را نمایشی دروغ‌گویانه می‌داند که به عنوان ابزاری قدرتمند به دین نگاه می‌کند. طبقهٔ ثروتمند، برای طبقهٔ کارگر ایدئلوژی تولید می‌کند تا طبقه فقیر، طغیان نکند. دین، بدترین مصداق ایدئولوژی است. دین همیشه در جامعه، شکلی به خود می‌گیرد که وابسته به دوام و بقاء طبقهٔ سرمایه‌دار است. برای همین است که تغییرات اقتصادی و اجتماعی، منجر به تغییر در ساختار نظام دینی می‌شود.

نکته:
نظریه‌های مارکس، مخصوص جوامع طبقاتی و سرمایه‌داری بود و فقط در همین کشورها نتیجه‌بخش بود؛‌ برای همین در کشورهای توسعه‌نایافته‌ای مانند شوروی سابق، نتیجه ندارد. ولی همین نظریات، در اروپای شرقی و کشورهای سوسیال دموکراسی نتیجه داد و مردم آن جوامع را به یک رفاه کلی و نزدیک به هم نزدیک کرد. به همین دلیل، سرمایه‌دارانی که در لیبرال دموکراسی آمریکایی دیده می‌شوند، به ندرت در نظام سوسیال‌ دموکراسی اروپای شرقی دیده می‌شود.

ایدئولوژی:
مارکس چنین تبیین می‌کند که این وارونگی موجود در جهان، با تفسیر و تبیین، قابل اصلاح نیست و نیاز به به یک انقلاب است. به نظر مارکس، فویرباخ صرفا این وارونگی را تفسیر می‌کند و برای آن دلیل می‌آورد. در حالی که برای اصلاح وضعیت موجود، باید به سراغ علت وضعیت موجود رفت.

ایدئولوژی از نظر مارکس، تفکرات وارونه‌نمایی هستند که علت دارند ولی دلیل ندارند. این اندیشهٔ باطل یعنی «خدا». پندارهٔ خدا، دلیل ندارد؛ علت دارد. حل این معضل، دستکاری در علل است. با توجه به این مقدمات است که رویکرد مارکس به دین، یک رویکرد اجتماعی است،‌ نه فلسفی. مارکس می‌گوید انتقاد از دین فایده‌ای ندارد و باید به نقد آن جامعه و دولتی بپردازیم که دین را به وجود آوردند. نقش ایدئولوژی، مشروعیت بخشیدن به طبقهٔ حاکم است.

یکی از نقش‌های مهمی که ایدئولوژی بازی می‌کند، تعارض‌زدایی است از ذهن و عین است. انسان‌ها به زعم مارکس نمی‌توانند در وضعیتی زندگی کنند که با ذهن آن‌ها در تعارض باشد. بعد از مدتی، انسان‌ها برای رفع این تعارض، باورهای ذهنی خود را دست‌کاری می‌کنند تا بتوانند به زندگی ادامه دهند. مارکس معتقد است این کار کاملا نادرست است و آدم‌های قدرتمند،‌ به جای دستکاری در ذهن خود، دنیای بیرون را اصلاح می‌کنند تا مطابق ذهن آن‌ها شود.

این توجیه جهان بیرون، آن قدر گسترش پیدا می‌کند که پس از مدتی، دیگر اعوجاجی در عالم خارج دیده نمی‌شود. اینجاست که الیناسیون با ایدئولوژی پیوند می‌خورد. یعنی ایدئولوژی مهم‌ترین عامل الیناسیون است. ایدئولوژی، انسان‌ها را واژگون می‌کند تا جهان واژگون را درست ببینند و احساس کژی و اعوجاجی در عالم خارج پیدا نکنند. برای همین، ایدئولوژی حجاب شناخت واقعیت می‌شود.

از نظر مارکس، ایدئولوژی اصالت ندارد. اگر نحوهٔ معیشت آدم‌ها تغییر کند، ایدئولوژی آن‌ها نیز تغییر می‌کند. نحوهٔ معیشت آدم‌ها را نیز دولت حاکم و طبقه حاکم تعیین می‌کند. پس اگر بتوان در نظام تولید، تغییر ایجاد کرد، ایدئولوژی و دین را می‌توان تحت تأثیر قرار داد. آدم‌ها آن‌گونه می‌اندیشند که زندگی می‌کنند؛ نه آنکه آنگونه زندگی کنند که می‌اندیشند.

مارکس معتقد است دین هیچ آینده‌ای نخواهد داشت و در آینده از بین خواهد رفت. چون اجتماع در حال دگرگونی بنیادی است؛ کمونیسم آن اندیشه‌ای است که این تحول را ایجاد می‌کند و نهایتا دین را از بین خواهد برد.

نزد فویرباخ، معنای الیناسیون و از خودبیگانگی یعنی اینکه خالق، خود را مخلوقِ مخلوق خود تلقی می‌کند. انسان خالق اصلی است و خود را مخلوق خدایی می‌داند که در حقیقت مخلوق خود انسان است.

به زعم مارکس، فویرباخ تلاش می‌کرد انسان‌‌ها را روشن کند که دچار یک باور خطا و نادرست‌اند. مارکس این روش فویرباخ را نادرست می‌داند و می‌گوید نباید با آدم‌ها صحبت کرد و برایشان تحلیل کرد؛ بلکه باید علل این باور خطا را برطرف کرد تا انسان‌ها اصلاح شوند. فویرباخ، ریشهٔ پندارها را درست نفهمیده بود.