بایگانی دسته: فلسفه و الهیات یهودی

فلسفه و الهیات یهودی؛‌ 13 دی 89 نیمهٔ اول

جلسه گذشته دربارهٔ جریان ارسطویی صحبت کردیم. گفتیم که ابن میمون، ارسطویی خالص نیست.

جریان ارسطوستیزی:
بحث امروز، یک بحث جالب و جذابی است که برای پایان‌نامه نیز مناسب است. ارسطوستیزی هم در اسلام، هم در مسیحیت و هم در یهودیت وجود دارد. در یهودیت حول دو محور می‌چرخد:
یهودا هلوی و حسدای کرسکاس. در عالم اسلام می‌شود به غزالی و در سنت مسیحی می‌شود به آبائی نظیر ترتولیان اشاره کرد.

این موضوع از این جهت برای پایان‌نامه مناسب است که تطبیقی است و تا کنون نیز انجام نشده است. منظورمان از کار تطبیقی این است که در پس شباهت‌ها و تفاوت‌ها، این موضوع را کشف کنیم که مبادی فکری دو یا چند طرف تطبیق، چه رابطه‌ای با هم داشته است. آیا دغدغه و مسئله واحدی را پیگیری می‌کنند یا خیر.

این دو نفر در باب نقادی‌شان نسبت به ارسطو، بیشتر کلی‌گویی کردند. در حالی که غزالی وارد ریز مطالب شده و آن‌ها را احصاء کرده است.  

یهودا هلوی:
او معتقد است
کلام خدا بر دو نوع است:
1. کلام ارتباطی: از سنخ گفتار و شنیدن و سخن گفتن است.
2. کلام آفرینش‌گر (اراده خدا)

دیگر این که تورات ازلی است. تورات وقتی خلق شد که کلام خدا خلق شد. و کلام خدا وقتی خلق شد که موسی آن کلمات را از خداوند شنید. «خلق ازلی تورات» و «وجود ازلی تورات علم از آفرینش عالم» به این معناست که خدا طرح و برنامه‌ای داشته است از ازل، برای چنین کاری.

او با فلسفه یونان مخالف است و معتقد است نمی‌شود با عقل بشری همه چیز را درک کرد.

او همزمان فلسفه قرائیمی و فلسفه اسلامی را نقد می‌کند. او می‌گوید اسلام و مسیحیت، شخصیت‌محورند. و حتی قرآن به زبان عربی نازل شده، یعنی که اختصاص به اعراب دارد. ولی یهودیت، شخص‌محور نیست. در یهودیت، بحث یک قوم و یک ملت مطرح است و خداوند یک قوم را بر دیگر اقوام برتری داد.

او معتقد است یک تاریخ مقدس داریم. تاریخ مقدس، تاریخ قوم بنی‌اسرائیل است؛ چون حکایت‌کننده تدبیر الهی است.

نبوت و پیامبری در انحصار یک اقلیت است. حتی گفته است از زمان آدم تا موسی، یک پیامبر بیشتر وجود نداشته است.

صرف ملکه پیامبری کافی نیست. پیامبری مانند بذری می‌ماند که باید در زمینی مرغوب کاشته شود. برای همین، نبوت و پیامبری فقط در سرزمین اسرائیل نتیجه می‌دهد. برای همین ممکن است در جاهای دیگر، کسانی هم باشند که ملکهٔ پیامبری را داشته باشند ولی هیچ کدام نمی‌توانند پیامبر باشند چون در سرزمین مقدس نیستند.

بحث دیگری که یهودا هلوی مطرح می‌کند بحث خداست. او معتقد است خدایی که در فلسفه ارسطویی مطرح شده، با خدای موسی فرق دارد. او می‌گوید نهایت‌کاری که فلسفه ارسطو انجام داده است این است که دلایلی در باب وجود خدا، حاکمیت خدا، خواست و اراده خدا، نظام‌بخش بودن خدا و… ارائه داده است. در حالی که گوهر دین چیز متفاوتی است. اگر ما باشیم و گوهر دین، گوهر دین می‌خواهد ربط و پیوندی را میان خداوند و انسان‌ها برقرار کند. این ربط و پیوند،‌ در هیچ فلسفه‌ای یافت نمی‌شود. چه برسد به فلسفهٔ زمخت ارسطویی که هیچ ارتباطی با دیانت ندارد.

نکتهٔ دیگری که مورد توجه یهودا هلوی قرار گرفته، این است که در ادیان غیر از یهودیت، همواره وقتی بحث وحی و الهام مطرح می‌شود، یک خودفریبی و توهم شخصی در کار است. چون همه چیز با فردی گره خورده است که ادعای پیامبری می‌کند. این در حالی است که ممکن است آن فرد خودش را فریب داده باشد یا توهم کرده باشد یا دچار نفسانیت شده باشد. اما وقتی این وحی و نبوت، با یک قوم گره بخورد، دیگر این مشکلات وجود نخواهد داشت. در یهودیت، خداوند با یک «موسی» صحبت نکرده است؛ با یک قوم صحبت کرده است.

نکتهٔ دیگری که در آن،‌ ارسطوستیزی حلوی حس می‌شود، این است که خداوند نیاز به وسیله و واسطه ندارد. هر اسمی برای عقول ده‌گانه بگذاریم، باز مشکل حل نمی‌شود. خداوند با اراده خودش همه چیز را خلق می‌کند و نیاز به هیچ واسطه و وسیله‌ای ندارد.

بحث ماشیح و موعود در تفکر یهودا هلوی اهمیت زیادی دارد. حتی او زمان خاصی را هم پیش‌بینی می‌کند برای ساقط شدن حکومت قبل از ماشیح.

نکتهٔ دیگری که دربارهٔ او درخور توجه است، این است که او تصویر خاصی از ذلت بنی‌اسرائیل ارائه می‌کند و به نحوی تحت تأثیر مسیحیت قرار می‌گیرد و می‌گوید همه به جنگجویان خود افتخار می‌کنند ولی ما به کشته‌شدگان و شهدای خودمان مفتخریم. اگر هم خرده‌ای هم بر یهودیان وارد است این است که این قوم، با آغوش باز با رنج و محنت مواجه نشدند. با این حال، این قوم رنج و محنت را انتخاب کرده‌اند وگرنه می‌توانستند تغییر دین دهند.

یهودا هلوی، اسرائیل را قلب عالم می‌داند.

یهودا هلوی و کتاب خوزری (خزرها):
این کتاب،‌ بیان‌کنندهٔ داستانی است که بیشتر تخیلی به نظر می‌رسد ولی پشتوانه‌ای در بیرون نیز دارد. وجه تسمیه این کتاب، قومی به نام «خوزر»(خزرها) است که داستان، حول محور آن‌ها اتفاق می‌افتد.

این قوم، ترک‌تبار بوده است. این قوم تعمد دارند که تبار خود را به یابس برسانند، نه سام. این قومی که نزدیک قفقاز زندگی می‌کردند، در جنگ‌های صدساله‌ای که بین مسلمان‌ها و مسیحی‌ها درگرفت، این قوم مانع کار شدند و باعث پیروزی مسلمان‌ها شدند.

امپراتور خزر، برای این که در امان بماند و از مسلمان‌ها و مسیحی‌ها هم مستقل بمانند، به یهودیت گرایش پیدا می‌کنند.

از اینجا به بعد، داستان تخیلی یهودا هلوی آغاز می‌شود. او مناظره‌ای شکل می‌دهد که چهار نماینده از اسلام، مسیحیت، یهودیت و فسلفه ارسطوی حاضر است. او در غالب این مناظره بحث قدرتمندی انجام می‌دهد.

امپراتور فرستاد دنبال عالمی مسلمان. در کتاب آمده است که یهودیان ترسیدند. پیش از آن عالم مسلمان، یک کشیش مسیحی آمده بود و محکوم شده بود. در کتاب‌های تاریخی ما چنین ذکر شده است که یهودیان، این عالم مسلمان را در بین راه شهید کرده‌اند. ولی نویسندهٔ کتاب (آرتور کوستلر) این را رد می‌کند.

برای مطالعهٔ بیشتر:
زندگی و دیدگاه‌های الهیاتی یهودا هلوی

 

حسدای کرسکاس:
او قبول می‌کند که برای از کار انداختن تفکر ارسطویی، باید نوعی عقل‌گرایی را به کار گیرد. به همین سبب، قوی‌تر از یهودا هلوی در این زمینه ظاهر می‌شود.

این شخص متعلق به قرن 14 و 15 است. ابن میمون و بسیاری از فیلسوفان یهودی برجسته را درک کرده است.

او تفکری فلسفی دارد و دارای نظام فکری است. او از اصول فکری ارسطو استفاده می‌کند برای نقد جریان ارسطویی. این شخصیت، در متفکران معاصر، طرفداران بسیاری دارد. وقتی می‌گوییم ارسطوستیز است، یعنی ابن‌میمون‌ستیز است.

رسالات:
1. ردیه‌ای بر اصول مسیحیت: در این رساله ده دوازده اصل مهم مسیحی را به نقد کشیده است. در این کتاب، او عقل‌گراست و بعضا در کسوت ارسطو ظاهر شده است و با زبان ارسطو علیه مسیحیت و اصول‌ چندگانه مسیحیت موضع می‌گیرد. در این کتاب به دنبال رونمایی از تناقضات اصول مسیحی با عقل‌ است.

2. نور خدا: برخی معتقدند او در این کتاب، بسیاری از حرف‌هایش در کتاب قبلی را نقض کرده است. مثلا او در کتاب ردیه‌ای بر اصول مسیحیت، برای خدا اصول ایجابی قائل می‌شود ولی در این کتاب، آن‌ها را رد می‌کند. البته پاسخ‌هایی نیز داده شده است.

3. موعظه: تاریخ دقیق تدوین این کتاب، مشخص نیست ولی بعضی گفته‌اند این کتاب، قبل از رساله «نور خدا» نوشته شده و نقش پیش‌درآمد نیست به آن داشته است. بسیاری به دنبال این هستند که تناقضات این کتاب را با رساله نور خدا پیدا کنند.

حسدای کرسکاس از بین این سه رساله بیشتر به کتاب «نور خدا» (اور ادونای) شناخته می‌شود.

او معتقد است عقل‌گرایی ارسطویی، اشتباهات فاحشی دارد. دغدغهٔ او در مخالف با ارسطو، ابن میمون و لوی بن گرشوم این بوده است که او در دوره‌ای بحرانی (اواخر قرن چهاردهم و اوائل قرن پانزدهم) زندگی می‌کرده است. دوره‌ای که بسیاری از یهودیان تغییر دین می‌‌دادند. او معتقد بود که فلسفه ارسطویی بود که زمینهٔ این تغییر دین را فراهم کرده بود. برای همین، بازگشت به سنت بود که می‌توانست مانع گرایش یهودیان به مسیحیت شود.

یکی از کارهای مهم حسدای کرسکاس، زیر سؤال بردن اصول سیزده‌گانهٔ ابن میمون است. او می‌گوید ابن میمون به شیوهٔ قیاسی وارد بحث شده است. و ما اگر قرار است اصول اعتقادی را مشخص کنیم، باید به شیوهٔ استقرائی عمل کنیم و صرف بررسی کتاب مقدس، کافی نیست. در کتاب مقدس می‌شود همهٔ این اصول را پیدا کرد ولی این که کدام یک از این اصول، جزء ماهیت یهودی است و کدام خیر، باید به صورت استقراء در میان یهودیان به دست آید. چهار دسته باور را کرسکاس ذکر می‌کند که باید در جای خود به آن‌ها پرداخت.

موضوعات بررسی‌شده در رساله نور خدا:
1. ازلیت جهان
2. امکان وجود عوالم دیگر (ارسطو معتقد بود یک جهان بیشتر نمی‌توانست وجود داشته باشد. چون نامتناهی بالفعل وجود ندارد.)
3. آیا افلاک سماوی، عقل و حیات دارند؟
4. آیا محرک‌های اجسام سماوی و فلکی، در امور انسانی تأثیرگذارند؟
5. شیطان‌شناسی (دیمون‌ها)
6. تناسخ
7. عصمت کودکان
8. بهشت و جهنم
9. محرک اول
10. محال بودن درک ذات خدا

حسدای کرسکاس، به نظر می‌رسد شخصیتی دیرهنگام است. اگر قرار بود تأثیری در تفکر یهودی ایجاد کند، باید در قرن‌های قبلی تأثیر می‌گذاشت. این دوره‌، دوره‌ای است که فلسفه ارسطویی تأثیر خودش را گذاشته است و این شخصیت، دیگر تأثیر خاصی نگذاشته است و بسیاری از یهودیان، تغییر کیش داده‌اند.

از نگاه دیگر، این شخصیت، شخصیتی زودهنگام است. به این اعتبار که در دوران پس از رنسانس گزاره‌های ارسطویی به چالش کشیده شد، حسدای کرسکاس کسی است که قبل از شروع این دوران، دیدگاه‌های ارسطویی را زیر سؤال برده بود و پیش‌قراول محسوب می‌شود.

فلسفه و الهیات یهودی؛‌ 13 دی 89 نیمه دوم

جریان ابن‌رشدی:
ابن رشدیان یهودی در یک طیف قرار نمی‌گیرند. طیف‌های مختلف را تشکیل می‌دهند. از قرن سیزدهم تا پایان دوره رنسانس شاهد سه جریان ابن‌رشدی هستیم:

1. ابن رشدیان اولیه یهودی: کسانی که فکر می‌کردند ابن رشد یک متفکر رادیکال است و باید آن تفکر را تعدیل کرد.

اسحاق البلاغ:
اولین ابن‌رشدگرای یهودی «اسحاق البلاغ» است. این شخصیت، اولین متفکر ابن رشدی یهودی است. کتاب مقاصد الفلاسفه غزالی را به عبری ترجمه کرد.

او مانند غزالی معتقد است اصول دین، قطعی است. ولی از اینجا به بعد، راه خود را جدا می‌کند. او می‌گوید این قطعیت، برای عوام است، نه خواص. یعنی دو حقیقت وجود دارد.

نکتهٔ دیگری که البلاغ را در زمرهٔ ابن‌رشدیان قرار می‌دهد این است که معتقد است متکلمان نباید کتاب مقدس را تفسیر بکنند. چون علم کلام از فلسفه وجودی خودش باز می‌ماند.

او معتقد است جهان، ازلی و ابدی است. در عین حال،‌ خلق زمانی جهان هم درست است. یکی برای عوام و دیگری برای خواص.

یوسف کاسپی:
متولد اواخر قرن سیزدهم در اسپانیا. او نیز معتقد است کتاب مقدس را نباید تأویل و تفسیر کرد. معجزات را نباید به عنوان ماوراء طبیعت تفسیر کرد.

او می‌گوید گزاره‌های دینی، توصیفی نیستند. بلکه گزاره‌های دینی فقط هدایت عملی انسان‌ها را به عهده دارند. بر پایهٔ این گزاره‌ها نمی‌شود به معرفت و شناخت دسترسی پیدا کرد.

موسی نارگونی:


او بر خلاف ابن رشد معتقد است بین اصول دین و فلسفه،‌ سازگاری وجود ندارد. این شخصیت مثل ابن‌رشدیان لاتینی است که تک‌حقیقتی شدند.

برای مطالعه بیشتر دربارهٔ حقیقت دوگانه نگاه کنید به:
ابن رشدیان متقدم/ نسبت دین و فلسفه از نگاه ابن رشدی‌ها

 

بحث بعدی ما دربارهٔ این شخصیت است:

باروخ اسپینوزا:
سؤال: آیا می‌شود او را از متفکران یهودی حساب کرد؟

باروخ بندیکت اسپینوزا در 24 نوامبر 1632 میلادی در کشور هلند در شهر آمستردام در یک خانواده سرشناس هلندی که اصالتا پرتغالی بودند، به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانی را در رفاه و آسایش و با آداب و سنن یهودی گذراند. او در مدرسه عبرانی آمستردام، تحت تعلیم و تربیت استادان بزرگ، به تحصیل زبان عبری و دروس دینی پرداخت و تا آن حد پشرفت کرد که در همان سنین جوانی به خوبی باتمام نکات و رموز کتب معتبر دینی آشنا شد.

او از 15 سالگی به بعد به خاطر آشنایی‌اش با زبان‌های مختلف، با کتاب‌ها و تفکرات دیگر آشنا می‌شود و در 18 سالگی برای او شک‌های بسیاری دربارهٔ آموزه‌های کتاب مقدس مطرح می‌شود.

بحث برگزیدگی قوم بنی‌اسرائیل از طرف خداوند، جایگاه ویژه روحانیون یهودی و… برای او سؤالات مهمی بودند.

او گفت کتاب مقدس را می‌شود به عنوان یک منبع اخلاقی به رسمیت شناخت ولی به عنوان یک منبع معرفتی با آن دچار مشکل بود.

خلاصه سرانجام کار او به جایی می‌رسد که به جرم داشتن افکار غلط، از جامعهٔ یهودی هلند طرد می‌شود. گرچه به لحاظ تاریخی ثابت شده است که خود او ارتباطش را با عبادت‌گاه‌ها قطع کرده است. حتی او مورد سوء قصد نافرجامی قرار می‌گیرد و مجبور به جلاء وطن می‌شود و تا آخر عمر به صورت خانه به خانه زندگی می‌کند.

اسپینوزا آدم واقعا آزاده‌ای بوده است که به لوازم حرف‌های خود پایبند بوده است. حکم تکفیر او صادر می‌شود و انواع و اقسام لعنت‌نامه‌های مختلف، بدرقه راه او شد. نوشته‌های او ممنوع اعلام شد ولی به هر حال، دست از تفکر خود برنداشت.

اسپینوزا می‌گوید کسانی این حکم تکفیر را صادر می‌کنند که عوام‌الناس آن‌ها را کاشف اسرار طبیعت و خدا می‌دانند. زیرا این اشخاص می‌دانند که اگر پردهٔ اوهام بیفتد، مقبولیت آن‌ها برای مردم از دست خواهد رفت.

او شخصیتی است که هم‌زمان القاب و اوصاف متعارضی به خودش دیده است. مثلا عده‌ای می‌گویند اسپینوزا از یهودیت جدا نشده است و کتاب اخلاقش هنوز در فضای یهودی است. او هنوز بر محور گزاره‌های اصلی یهودیت صحبت می‌کند. پس همچنان به سنت یهودی تعلق دارد. موضوعاتی مثل «وجود خدا»، «وحدت خدا»، «علیت و نظام‌بخشی خداوند»، «نامتناهی بودن خدا»، «ارتباط سعادت با عشق به خدا» و… موضوعاتی‌اند که اسپینوزا به آن‌ها می‌پردازد.

وولفسون، شخصیت ارسطویی از اسپینوزا ارائه داده است و بین او و افلاطون، تقابلی تصویر می‌کند. به طور کلی اسپینوزا شخصیتی تفسیرپذیر است و توسط عده‌ٔ زیادی تفسیر شده است. برخی او را افلاطونی، برخی ضد افلاطونی، برخی عارف و برخی او را ملحد دانسته‌اند. و اساسا ماندگاری یک شخصیت متفکر، به تفسیرپذیری اوست.

شواهد قرار گرفتن اسپینوزا در سنت یهودی:
1. می‌گوید «بُعد» صفت خداست. این کلیدواژه را از حسدای کرسکاس گرفته است. کرسکاس در تاریخ گم شده است ولی همین حرف، از زبان اسپینوزا شهرت پیدا کرده است.
2. جوهر را معادل خدا می‌داند. قائل به یک جوهر است. ولی وقتی می‌گوید این جوهر، با طبیعت هم یکی است، از سنت یهودی دور می‌شود.
3. منکر شناخت ایجابی خدا نیست. و خدا را در دو صفت «بعد» و «فکر» قابل شناخت می‌داند. یعنی قائل به الهیات سلبی نیست.

آراء متضاد با سنت یهودی در تفکر اسپینوزا:
1. روش هندسی: اسپینوزا می‌گوید ضرورت هندسی، در فلسفه هم به کار می‌آید. مثلا گزاره‌ای فلسفی را با ترکیب کردن با اصولی موضوعه، مستنتج نتایجی می‌کند که از قبل وجود نداشته است. او می‌گوید عالم به ضرورت هندسی، از خدا منبعث می‌شود.

برای مطالعهٔ بیشتر، نگاه کنید به 70 صفحه اول کتاب اخلاق اسپینوزا

این دیدگاه اسپینوزا با دیدگاه کتاب مقدس که خلق را نتیجهٔ اراده خدا می‌داند، منافات دارد.

2. خیر و شر: او قائل به جاودانه بودن و ثبات اصول اخلاقی نیست و در مورد خیر و شر قائل به نسبیت می‌شود.

3. خدای غیر شخصی: او می‌گوید هاخام‌ها اوصاف انسانی را به خدا نسبت می‌دهند و خدای اسپینوزا اصلا خدای شخصی نیست.

4. وحدت قدرت: او می‌گوید متدینان یهودی دو قدرت را از هم تفکیک می‌کنند. قدرت طبیعت و قدرت خدا. یهودیان اراده خدا را فقط در خرق عادت‌ها می‌بینند.

5. عقل و کتاب مقدس: او می‌گوید کتاب مقدس به دنبال اقناع عقل بشری نیست و بیشتر عوام‌الناس را قانع می‌کند تا اهل علم را.

مقایسه بین فیلون و اسپینوزا:
وولفسون بین این دو یک مقایسه انجام داده است. در حالی که دیوید وینستون، به این دو شباهت‌ برقرار کرده است. در اینجا یکی از کاستی‌های کار تطبیقی را به خوبی می‌بینیم.

تفاوت‌های بین اسپینوزا و فیلون از نظرگاه وولفسون:
– تأویل کتاب مقدس:
نیمی از رساله‌های 45گانهٔ فیلون اسکندرانی، تأویل کتاب مقدس است. پدر هرمنوتیک متن را فیلون می‌دانند. تأویل اخلاقی، فلسفی و عرفانی می‌تواند باشد. تأویل‌های فیلون از سنخ فلسفی و عرفانی است. برخی هم تأویل‌های او را اخلاقی می‌دانند.

اسپینوزا هم قائل به تأویل است. یعنی به اصل برگشتن. ولی تأویل اسپینوزا، تأویل تاریخی است. یعنی باید ببینیم کتاب مقدس در اصل توسط چه کسانی و در چه زمانی و برای چه کسانی نوشته شده است. رجوع به تأویل برای جمع بین دین و عقل، اصلا برای اسپینوزا سالبه به انتفاء موضوع است.

– وحی:
فیلون، وحی را مرتبه‌ای از شناخت و منبع شناخت و حتی یگانه‌منبع شناخت می‌داند ولی اسپینوزا وحی را تخیلات پرشور پیامبران می‌داند. او برای شناخت، چهار مرتبه را در نظر می‌گیرد که سطح نازلهٔ آن، شناخت پیامبری است.

منبع الهی عهد عتیق:
فیلون قائل به منبع الهی برای عهد عتیق است ولی اسپینوزا چنین منبعی برای عهد عتیق قائل نیست و اصلا حجیتی برای کتاب مقدس قائل نیست. فیلون ولی دست‌کم اسفار پنج‌گانه را کاملا وحی می‌داند.

نسبت عقل و وحی:
فیلون، عقل را کنیز وحی می‌داند. ولی اسپینوزا وحی را در حد شعر شاعران فرو می‌کاهد. اسپینوزا هر دو دیدگاه موجود پیش از خود در این رابطه را نفی می‌کند و قائل به این می‌شود که اصلا ربطی بین عقل و وحی نیست و هیچ یک از این دو، تابع دیگری نیست. کسانی که اعتماد به وحی را تدین می‌دانند، عاقل نیستند.

او می‌گوید اصل این دعوا (عدم اعتماد به عقل) حکایت از نوعی بی‌دینی دارد. چون دین‌داری را با خرافه‌پرستی یکسان می‌کنند. و این حرف، کاملا غیر دینی است.

تعالی خدا:
فیلون، وجود خدا از ماهیت خدا جدا می‌کند. اسپینوزا هم بر وحدت عددی و تک‌جوهری تأکید می‌کند. اما وحدت درونی (بساطت) که برای فیلون، به مراتب مهم‌تر از وحدت بیرونی و عددی بود را نباید قائل باشد؛ چون قائل به بعد است. البته اسپینوزا از خود دفاع جانانه‌ای می‌کند در اینجا.

آفرینش:
فیلون قائل به خلق عالم از عدم است. ولی اسپینوزا قائل به حدوث عالم نیست و معتقد است عالم به ضرورت هندسی منبعث از خداوند است.

واسطه‌ها:
فیلون قائل به واسطه‌ها بود ولی اسپینوزا به خاطر آن ضرورت هندسی، نمی‌تواند قائل به واسطه‌ بین خدا و مخلوقات باشد. بنابراین، بحث فرشتگان و اجنبه و شیاطین را نمی‌تواند قبول کند.

– روش:
روش اسپینوزا هندسی است و قضایا را از دل تعاریف و ضرورت‌ها بیرون می‌کشد ولی فیلون دستگاه منظم این چنینی ندارد.

غایت طبیعت:
فیلون معتقد طبیعت غایتی ندارد.

 

شباهت‌های فیلون و اسپینوزا از نظرگاه دیوید وینستون (طبق نظر استاد):
آفرینش:
کلمات فیلون بین «خلق ازلی» و دیدگاه‌های دیگر، نوسان داشت. هر دو به هر حال بر خلق ازلی تأکید می‌کنند. مثل «آفتاب آمد دلیل آفتاب» که دلیل فیلون است و واسطه‌ها را نفی می‌کند.

هر دو از «برهان وجودی» استفاده می‌کنند.

عقل بشری و عقل فعال:
فیلون عقل آدمی را «حالت» متناهی  عقل نامتناهی خدا می‌دانند. یعنی هم در وجود هم در تصور، وابسته به دیگری است. اسپینوزا هم عقل آدمی را شعبه‌ای از عقل خداوند می‌داند.

شناخت:
از نظر اسپینوزا بالاترین نوع شناخت، شناخت شهودی نسبت به خداست. فیلون هم شناخت پیامبری را شناخت شهودی می‌دانست.


نکته:
البته وینستون، شباهت‌های دیگری هم اشاره کرده است که مورد قبول نیست. یک شباهت دیگری ولی هست که وینستون اشاره نکرده است.

اسپینوزا می‌گوید «وحدت وجود»ی که به خاطرش مرا تکفیر می‌کنید، ریشه در گذشته دارد. در سنت حاخامی، فیلون و سخنان پولس هم وجود داشته است. وقتی سنت حاخامی می‌گوید خدا مکان جهان است و جهان جایی به جز خدا نیست، منظورشان همین وحدت وجود است.

منابع امتحانی فلسفه و الهیات یهودی

  • کتاب فلسفه یهودیت در قرون وسطی، ترجمه آقای نقدعلی
  • کتاب اخلاق، اسپینوزا، بخش اول در باب خدا (69 صفحه)، ترجمهٔ دکتر جهانگیری
  • کل کتاب گنجینه‌ای از تلمود
  • مقالهٔ علیت الهی از دیدگاه اسپینوزا، دکتر جهانگیری