بایگانی دسته: تاریخ مسیحیت و فرقه‌های آن

جلسهٔ چهارم تاریخ مسیحیت و فرقه‌های آن؛ 19 اسفند 88

ادامهٔ بحث در یونانی شدن مسیحیت…

مکاتب بدعت‌گذار یا انحرافی (مکاتب گنوسی-مسیحی):
به نظر می‌رسد تعالیم پولس در آن زمان، مفاهیم مسلمی محسوب نمی‌شده‌اند ولی به خاطر جذابیت‌ها یا دلیل دیگری، کم‌کم این اندیشه‌ها غلبه پیدا کرده‌اند. در حقیقت، وجود عناوینی مانند «فرقه‌های بدعت‌گذار» در آن زمان و وجود چالش‌های الهیاتی بر چنین اعتقاداتی می‌شود عدم تسالم در آن زمان را برداشت کرد.


برای مطالعهٔ بیشتر دربارهٔ تعبیر بدعت از نگاه خود مسیحیان رجوع کنید به کتاب «مسیحیت و بدعت‌ها»، عبدالرحیم سلیمانی

مکتب مارکیونی:
اعتقاداتی که توسط مارکیون ارائه شد،‌ به تعالیم گنوسی شبیه است. البته توسط عده‌ای این ارتباط رد می‌شود ولی به هر حال به خاطر شباهتی که با گنوسی‌گری دارد آن را در ردهٔ مکاتب «گنوسی مسیحی» رده‌بندی کرده‌اند.

شباهت‌های مکتب مارکیونی با گنوسی:
1. تقابل خدای شریعت و خدای متعال
2. صانع جهان، خدای فرودست است. این خدا خواسته با ابزار شریعت بر جهان حکومت کند.
3. در نقطه مقابل خدای صانع، یک خدای خیر و ناشناختنی وجود دارد.
4. تأکید بر اخلاقیات مبتنی بر زهد شدید
5. پلید دانستن جهان ماده

انجیل مارکیونی:
او بخش‌هایی از انجیل را که به عقاید او نزدیک‌تر بود در یک مجموعه جمع‌آوری کرد. (شاید همین زمان بود که در کلیسا این نیاز احساس شد که یک گردآوری و اعلام یک مجموعهٔ رسمی انجام شود.):
1. بخشی از لوقا
2. ده رسالهٔ پولس
3. قرنطیان اول و دوم
4. فیلیپیان
5. فیلمون

تفاوت‌های مارکیونی با گنوسی:
1. روح از جانب خدا نیست.
2. خدای متعال تعهدی برای رستگاری انسان ندارد.
3. نه تنها جسم شر است، بلکه روح انسان نیز فاسد و شر است. به همین سبب، عیسی بشر نیست بلکه تجسم کلمهٔ الهی است. یعنی عیسی بدن واقعی نداشته است و این شخصی که توسط انسان‌ها دیده می‌شده است، شبهی از کلمهٔ الهی بوده است.

کلیسا وادار به عکس‌العمل در مقابل مکاتب گنوسی شد چون:
1. نجات بسیار محدود می‌شد.
2. تمام پیشینهٔ کتاب مقدسی مسیحیان زیر سؤال می‌رفت.
3. به خاطر تأکید بر شر بودن ماده، عیسی که هم جنبهٔ الوهیت داشت هم جنبهٔ بشریت، مجموعه‌ای از خیر و شر می‌شد که با تعالیم مسیحی سازگار نبود.
4. ضمن این که به خاطر جاذبه‌های این نوع مکاتب، شکاف و دودستگی در مسیحیت ایجاد می‌شد.

اعتقادنامهٔ رسولان:
این اعتقادنامه، یکی از عکس‌العمل‌های کلیسا در برابر مکاتب گنوسی بود و بر عقایدی که توسط گنوسی‌ها زیر سؤال رفته بود تأکید می‌کرد:
1. ایمان به قادر مطلق
2. خالق آسمان و زمین
3. اعتراف و اذعان به عیسی مسیح، پسر یگانه خدا که توسط روح‌القدس در رحم مادر قرار گرفت.
4. تأکید بر بشریت عیسی

مونتانیزم:
این مکتب منسوب به شخصی به نام مونتانوس است. او با این که کلیسا تشکیلات داشته باشد و شخصی در صدر کلیسا دارای مرجعیت و حاکمیت داشته باشد، مخالف بود. مبنای این مخالفت او این بود که چنین حاکمیت و تشکیلاتی با حاکمیت روح‌القدس منافات دارد. این مخالفت منجر به تأکید بر برخی از آموزه‌های مسیحی نظیر بازگشت مسیح و مسئلهٔ روح‌القدس شد. شاید این تفکر منشأ اصلی شکل‌گیری جایگاه خاص روح‌القدس باشد. تأکید این چنینی بر آموزهٔ «بازگشت مسیح»، چیزی شبیه تفکر حجتیه در اسلام است؛ دیدگاهی که تأکید می‌کند بر این که خود رهبر اصلی باید بازگردد و رهبری قبل از او معنایی ندارد.


مونارکیانیزم:
این مکتب بر وحدت عددی شخصیت الهی در مقابل اعتقاد به سه شخصیت مستقل تأکید می‌کنند. این تأکید به گونه‌ای بود که الوهیت حقیقی مسیح را نفی می‌کرد و به نحوی بازگشت به توحید عهد عتیق بود. مروج این مکتب شخصی به نام سابلیوس بود که حتی گاهی اعتقادات او به نام «سابلیانیسم» تعبیر می‌شود. این عده، از سه‌خدایی بودن پرهیز می‌کردند.

تفسیر تثلیث به این که «تثلیث، سه تجلی برای خدای متعال است» تفسیری است که توسط سابلیوس ارائه شد. یعنی خدا در زمان عهد عتیق به صورت خدای پدر، در زمان مسیح به صورت مسیح و پس از به صلیب رفتن مسیح، به صورت روح‌القدس تجلی کرده است.

نکته:
تفسیر سابلیوس از تثلیث، آن چیزی نیست که کلیسا قبول کند و این تفسیر بعدها کاملا رد شد. در حالی که در تفاسیر دم‌دستی، بسیاری این تفسیر را ارائه می‌دهند. در حقیقت ارائهٔ چنین تفسیری، تلاشی برای تعدیل کردن مسئلهٔ تثلیث است ولی با عقیدهٔ کلیسا تطابق ندارد. مشکلی که این تثلیث دارد و باعث می‌شود کلیسا آن را نپذیرد این است که اگر قرار باشد خدا سه چهره و تجلی داشته باشد، هویت مستقل و الوهیت خاص عیسی از بین می‌رود و عیسی هم همان خدای پدر است. البته باز هم مشکل باقی است چون کلیسا نمی‌خواهد به تعدد ذات تن دهد ولی به هر حال، آن تفسیر را قبول نمی‌کند.

برای مطالعهٔ بیشتر رجوع کنید به کتاب «در آمدی بر الهیات مسیحی»، نوشتهٔ مک کراث، ترجمهٔ حدادی، نشر ادیان

با شکل‌گیری این طور مباحث و اعتقادات و مکاتب هست که به تدریج دغدغهٔ مفهومی به نام «راست‌کیشی» شکل می‌گیرد. چون مردم و پیروان مسیحیت کم‌کم دچار تحیر و تردید می‌شوند که بالاخره کدام یک از این اعتقادات درست هستند. بعدها، تدوین اعتقادنامه‌ها به نوعی ثمرهٔ چنین دغدغه‌ای بود. همچنین عده‌ای که دارای وجاهت علمی و اعتقادی بودند، پا به میدان می‌گذارند و سعی بر دفاع از عقاید راست‌کیشانه و اعتقاد‌نامه‌ها می‌کنند. این‌ها همان «آباء کلیسا» یا «آپولوژیست‌ها» (Apologist) هستند.

البته تفاوتی بین «آباء کلیسا» و «دفاعیه‌نویسان» وجود دارد؛ آن هم این که آباء کلیسا معمولا در میان جامعهٔ مسیحی فعالیت می‌کنند و مخاطب آن‌ها معمولا مردم هستند ولی دفاعیه‌نویسان بسیاری اوقات در برابر اعتقادات خارج از مسیحیت، الحاد و کفر دفاع می‌کردند.

اعتبار و مرجعیت اعتقادی، مسیر متغیری را طی کرده است. در ابتدای امر، اعتبار و راست‌کیشی به رسولان منتسب بود و حرف‌هایی که رسولان می‌زدند به نوعی حجت بود و اگر کسی می‌خواست حرفش معتبر باشد باید به یکی از رسولان منسوب می‌بود. ولی بعدها مشکل به وجود آمد؛ چون حرف‌ها و تفسیرها نیز کم‌کم با هم تفاوت پیدا کرد. این اختلاف بعدها منجر به لزوم تشکیل شوراها شد. اما در دورهٔ زمانی آباء‌ می‌شود این طور گفت که حرکت آباء کلیسا و دفاعیه‌نویسان به نحوی حرکتی داوطلبانه بوده است؛ همین هم هست که لزوما همهٔ آن‌ها با هم یک‌حرف نیستند و بعضی از حرف‌های آباء کلیسا توسط کلیسا پذیرفته نمی‌شود. نزاع آریوس و محکوم شدن او، یکی از مثال‌های همین نزاع‌ها و اختلاف‌هاست.

ویژگی‌های افرادی که در سمت دفاعیه‌نویسی و آباء کلیسا قرار می‌گرفتند:
1. زندگی دارای قداست
2. ملتزم به سنت رسمی
3. دارا بودن جنبهٔ علمی

آبا کلیسا:
1. یونانی (شرقی): این دسته، اولین دسته از آباء کلیسا بودند. این که چرا اولین آباء‌ کلیسا از یونان بودند به خاطر این بود که دغدغه‌های دینی با تفکرات فلسفی گره خورده بود.

یوستینوس: این شخص، پیش از مسیحی‌شدنش یهودی نبوده است. او در قرن دوم بوده است. در آن زمان عده‌ای با عنوان فیلسوف مطرح بودند که از ارزش و اعتبار خاصی (شبیه روحانیون ما) برخوردار بودند. یوستینوس از کسانی بوده که سعی می‌کرده از فیلسوفان کمک بگیرد و راه حقیقت را پیدا کند. او سراغ عده‌ای از فیلسوفان می‌رود ولی هر کدام از آن‌ها مشکلی داشته‌اند که جذب آن‌ها نمی‌شود. تا این که به یک فیلسوف افلاطونی می‌رسد و او در بخشی از آموزش‌های خود،‌ او را به کتاب مقدس ارجاع می‌دهد و او پس از آشنایی با کتاب مقدس، مسیحی می‌شود.

تعبیر او دربارهٔ مسیحیت این است که «مسیحیت، فلسفهٔ واقعی است»‌ و قائل به یکی بودن دین و فلسفه بود و فلسفه را متصل به عالم بالا می‌دانست. او می‌گوید: «چون نور کلمه به همهٔ جهانیان می‌تابد، کسانی هم که قبلا توانسته‌اند پیش از مسیحیت به حقیقت دست پیدا کنند، مسیحی محسوب می‌شوند و تحت تأثیر این نور بوده‌اند. سقراط و افلاطون از این دسته هستند. اگر حقیقتی نزد آن‌ها هست برای این است که از نور کلمه برخوردار بوده‌اند.»

ایرنئوس، کلمنت، اوریگن، گری‌گوری نازیانزوسی، بازیل، یوحنا زرین‌دهان و آتاناسیوس از دیگر شخصیت‌های این دسته هستند.

2. لاتینی (غربی):
ترتولیانوس: او در مقابل یوستینوس است. تأکید او بر مسئلهٔ ایمان است و در نقطهٔ‌ مقابل فلسفه قرار می‌گیرد. او جزء مهم‌ترین مخالفان استفاده از فلسفهٔ یونانی است. او در تبیین عقیدهٔ خود به صحبت‌های پولس استناد می‌کند که «دین را با فلسفه چه کار؟ اورشلیم را با آتن چه کار؟» عقیدهٔ ایمان به معنای خلاف عقل و ریسک، از عقیده‌های تبیین شده توسط ترتولیان است و ایمان بر اساس عقل و برهان را ایمان نمی‌داند. و اتفاقا ارزش ایمان به همان نامعقول بودنش است.

آمبروس، جروم، آگوستین و گری‌گوری کبیر از دیگر شخصیت‌های این دسته هستند.

جلسات پیشین:
جلسهٔ یکم؛ 28 بهمن 88 (موجود نیست)

جلسه سوم تاریخ مسیحیت و فرقه‌های آن؛ 12 اسفند 88

دورهٔ یونانی – رومی
این تعبیر به خاطر این است که حکومت، حکومت رومی است؛ ولی فرهنگ، فرهنگ یونانی است.
1. مرحلهٔ اول: [اگر می‌دانید در بخش کامنت‌ها بنویسید لطفا.]
2. مرحلهٔ دوم: نظام سیاسی دینی (از 338 ق.م تا 201 میلادی)
3. مرحله سوم: از قرن 3 به بعد. دورهٔ نوافلاطونیان

این فرهنگ نقش مهمی در مسیحیت ایفا کرد. فرهنگ یونانی، از پولس شروع می‌شود. علت هم این است که پولس می‌خواست مسیحیت را برای غیر یهودیان تبیین کند. این مسئله (عمدی بود یا غیر عمدی) باعث تغییر مسیر مسیحیت می‌شود. چون دیگر صحبت از بنی‌اسرائیل نیست، صحبت از مسیحا بودن عیسی نیست. اینجا صحبت از الوهیت عیسی مطرح می‌شود؛ چون در آن ادیان رمزآمیز یونانی، زمینهٔ پذیرفته شدن داشته است.

پس حقیقت مسیحیت که ریشهٔ یهودی و عبرانی داشت و بیشتر مبتنی بر عمل و اخلاقیات و شریعت بود، تبدیل شد به نظریه‌پردازی و بیشتر دعواها هم در آن زمان، «مسیح‌شناسانه» است؛ این که مسیح کیست،‌ هویتش چیست. مفهوم Logos نیز در این زمان وارد این مفاهیم شد. هارناک می‌گوید: این انطباق لوگوس و مسیح، سرآغاز یونانی‌سازی فرهنگ مسیحی است.

فلسطین و اورشلیم در ابتدا برای مسیحیت مرکزیت پیدا می‌کند و پایگاه فرهنگ یهودی مسیحی است. اما به مرور زمان این مرکزیت تغییر می‌کند و از فلسطین به انطاکیه و اسکندریه و رم منتقل می‌شود. به عنوان مثال،‌ امروز دربارهٔ آیین گنوسی صحبت می‌کنیم؛ آیینی که کلیسا با آن مبارزه کرد و آن‌ها را به عنوان یک فرقهٔ بدعت‌گذار طرد می‌کردند.

آیین گنوسی (Genocis, Genosticism)
این واژه به معنای «معرفت» است. این آیین، مبتنی بر شهود است. نمی‌شود گفت آیین گنوسی صرفا یک فرقه است؛ بلکه مجموعه‌ای از باورها و اعتقادات است که به این نام خوانده می‌شود. ممکن است مکاتب مختلفی وجود داشته باشند که اگر بخواهیم وجه مشترکی برای آن‌ها بگوییم، نام گنوسی بر آن‌ها صدق کند. این اعتقادات بیشتر، گرایش‌های عقلی هستند ولی صبغهٔ اشراقی دارند.

اصول آیین گنوسی:
1. معرفت: این که انسان به شناخت خدا و موجودات الهی دست پیدا کند و بفهمد که روح انسان منشأ الهی دارد. این معرفت یک امر عقلانی نیست بلکه مبتنی بر مکاشفات عرفانی است که حتی گاهی تعبیر به وحی و الهام هم از آن می‌شود. یعنی انسان آن‌قدر باید از مادیات فاصله بگیرد تا بتواند به عالم بالا وصل شود.
الف) اعتقاد به خدای نامتناهی که هیچ شباهتی به عالم مادی ندارد.
ب) علاوه بر خدای متعال، یک خدای فرودست هم وجود دارد که خالق و مدبر جهان است.
پ) اعتقاد به ثنویت بنیادین؛ هم در قلمرو عالم الوهی (خدای متعال، خدای فرودست) و هم در عالم هستی (خیر و شر) و هم در خود انسان‌ (روح و جسم).

2. خداشناسی: مفهوم «خدا» گاهی برای همهٔ موجودات عالم بالا به کار می‌رود و گاهی هم برای خدای متعال به کار رفته که منشأ خیر است. گاهی چنین گفته می‌شود که این خدای متعال تا حدی بلندمرتبه است که حتی موجودات عالم الهی هم گاهی به درستی او را نمی‌شناسند.

خدای دیگری هم وجود دارد که خدای فرودست است و خالق این جهان و مدبر آن است. خدایی است لجوج و خودسر. و اصلا خلق جهان ماده که پست است،‌ به خاطر همین است که این خدا آن را خلق کرده است و شرور عالم ماده به خاطر همین است. احکام شریعت نیز که برای ادارهٔ جهان ماده وضع شده‌اند، توسط این خدا وضع شده است. در بعضی از متون گنوسی آمده است که عالم ماده نتیجهٔ اشتباه یکی از موجودات الهی است.

این که می‌گوییم «موجودات الهی» برای این است که در فرهنگ یونانی، موجوداتی که قدرت‌های فوق بشری دارند موجودات الهی خوانده می‌شوند؛ با این که بین آن‌ها هم درجات و رتبه‌های مختلفی وجود دارد. مثلا بعضی فرشته‌اند، بعضی خدا.

3. انسان‌شناسی: در آیین گنوسی، برای انسان دو ساحت روح و جسم قائل‌اند. گاهی چنین بیان می‌شود که روح توسط خدای متعال خلق شده یا بیشتر به او مرتبط است ولی جسم انسان، مخلوق همان خدای فرودست است که روح در آن گیر افتاده است. در باب معرفی انسان چنین گفته می‌شود که روح انسان وقتی مانند یک باکرهٔ پاک به زمین فرود می‌آید، توسط افراد شرور و بدکار فریب می‌خورد و آلودهٔ شهوات و بدی‌ها می‌شود و هر بار که توسط معشوق‌های بدکار خود رها می‌شود به دنبال شخص دیگری می‌گردد. بعدتر توسط عده‌ای دیگر به کنیزی گرفته می‌شود و باز فریب می‌خورد. و این مسیر تا حدی ادامه پیدا می‌کند تا این که بالاخره یک روز متوجه اصل و ریشهٔ خود می‌شود و توبه می‌کند و توبه، تنها راه نجات اوست.

4. جهان‌شناسی: جهان یک محبس بزرگ و سیاه‌چال است که پر از کاستی و شر است. برای همین است که نمی‌تواند مخلوق خدای متعال باشد. بین این جهان و عالم الهی، سیارات هفت‌گانه و آسمان‌های پنج‌گانه فاصله است. این جهان از یک بی‌نظمی اولیه ساخته شده و ماهیت جهان، آشفتگی و ظلمت و تاریکی است. حاصل این که این جهان مبتنی بر شرارت و گناه است و فساد و تباهی گویی برای این جهان مقدر شده است؛ مگر این که انسان بیدار شود و با شناخت عالم متعال بتواند خودش را نجات دهد. این که بعدها پولس، گناه نخستین را تا آن حد ادامه می‌دهد و انسان را ناپاک تلقی می‌کند، تا حدی مبتنی بر این نوع نگاه به جهان و هستی است.

5. فرجام‌شناسی و مسئلهٔ نجات: آرمان گنوسی‌ها نجات پیدا کردن انسان از عالم مادی است و اگر انسان بتواند معرفت پیدا کند به عالم بالا و از بند ماده رهایی پیدا کند، با استغفار و توبه و مددی که از منجی می‌گیرد، می‌تواند نجات پیدا کند. در متون گنوسی آمده است که منجی ظهور می‌کند؛ کسی که به اسرار الهی آگاه است و انسان را نجات می‌دهد.

6. اخلاقیات: از آنجا که گنوسی‌ها با کل نظام هستی رابطهٔ خوبی ندارند، رعایت قوانین مادی را هم هیچ نقشی برایش قائل نیستند. بنابراین آن چیزی باعث نجات انسان می‌شود شناخت عالم الهی است و رعایت قوانین اخلاقی مادی ارزشی ندارد. مثلا برای غریزهٔ جنسی انسان ارزشی قائل نیستند و معتقدند که انسان باید از هر گونه روابط انسانی و لذائذ دنیوی فاصله بگیرد و زهد پیشه کند.


مواجههٔ مسیحیت با آیین گنوسی:
این مباحث بیشتر مربوط به اواخر قرن اول و قرن دوم و سوم است که اصولا زمان شکل‌گیری فرقه‌ها بود. برخورد مسیحیت در برابر اعتقاداتی که کاملا با اعتقادات مسیحی تضاد داشت، مقاومت کرد و نگذاشت وارد مسیحیت شوند ولی آن عقایدی که قابل جمع بودند،‌ معمولا وارد مسیحیت شدند و تأثیر بسیاری بر مسیحیت گذاشتند.

تأثیر گنوسی‌گری بر مسیحیت پولسی – یوحنایی:
این مسیحیت بیش از این که مبتنی بر تعالیم عیسوی باشد، تحت تأثیر اعتقادات ادیان رمزگرایانه‌ٔ یونانی است. اول قرنطیان (8- آیهٔ 5 و 6) در این آیه، ثنویت کاملا نقد می‌شود ولی عملا بعدها می‌بینیم که ثنویت پذیرفته شده است. در رسالهٔ دوم قرنطیان، باب 4، آیهٔ چهار و پنج، در اینجا خدا را در برابر شیطان قرار می‌دهد. رساله به یعقوب باب 4 آیهٔ 4 تا 6 انسان را پلید معرفی می‌کند. دوم قلاطیان، باب 5، آیهٔ پنج و شش، پولس قوانین شریعت را شیطانی می‌داند و می‌گوید با عمل به شریعت، راه نجات پیدا نمی‌شود و منافات با فیض دارد. تعبیر «مردن در شریعت و زندگی با مسیح» مطرح می‌شود؛. یعنی اصلا تحقق حیات این است که انسان، منجی را بشناسد و به او ایمان بیاورد.

پولس ازدواج را برای انسان‌های برگزیده، خوب نمی‌داند. یعنی به صراحت ازدواج را نفی نمی‌کند ولی تأکید می‌کند که ازدواج، خوب نیست و انسان‌های خاص تن به لذت ازدواج نمی‌دهند و خودداری از ازدواج، فضیلت محسوب می‌شود. پولس مثل گنوسی‌ها معرفت را راه نجات می‌داند و گناه را ناشی از معرفت نداشتن می‌داند. می‌گوید هر کسی معرفت دارد به مسیح ایمان می‌آورد. همچنین پولس برخی از نمادهای گنوسی را به کار می‌برد.

یوحنا برای اولین بار واژهٔ لوگوس را وارد تعالیم مسیحی می‌کند. بولتمان می‌گوید بخش اول انجیل یوحنا، سرود آیینی گنوسی پیش از مسیحیت است. همچنین تعبیر «مسیح نجات‌بخش» که در انجیل یوحنا آمده است، شبیه منجی گنوسی است و خدای متجسد، شبیه اعتقادات گنوسی است. همچنین،‌ منجی انجیل یوحنا، مثل منجی گنوسی در عالم غریب است(یوحنا1: 10) و (یوحنا8: 19)

اندیشه‌های ثنویت در جای‌جای انجیل یوحنا هست. مثلا جمله‌ای از عیسی نقل می‌کند: «من نور عالم هستم. کسی که مرا متابعت کند،‌ در تاریکی نخواهد ماند.» ثنویت در بعد الوهیت را هم مطرح می‌کند (یوحنا14: 30): «رئیس جهان می‌آید و بر من تسلط ندارد.». یا «پدر بر هیچ کس داوری نمی‌کند؛ بلکه همهٔ داوری را به پسر واگذار کرده است…» (یوحنا5: 22تا29). یا یوحنا باب 10،‌آیهٔ 4 صحبت از ندا و کلام نیز شبیه آموزه‌های گنوسی است؛ یعنی واسطهٔ بین خدا و انسان گاهی به صورت کلام و ندا تجسم پیدا می‌کند. گفته می‌شود که بعید است رسالهٔ یوحنا متعلق به یوحنای حواری باشد و احتمالا یک شخص گنوسی‌-مسیحی باشد.

بحث جلسهٔ بعد، فرقه‌های مسیحی گنوسی…

جلسهٔ دوم؛ 5 اسفند 88
جلسه اول؛ 28 بهمن 88 (موجود نیست)

جلسه دوم تاریخ مسیحیت و فرقه‌های آن؛ 5 اسفند 88

دورهٔ مسیحیان یهودی:
پیدایش دین مسیحی بر گرد حضرت عیسی به عنوان یک مربی بود. به طوری که حتی حضرت عیسی صراحتا برای خود ادعای مسیح بودن نکرد و می‌شود گفت تقریبا تمام کسانی که در ابتدا به او ایمان آوردند، یهودی بودند. و خب طبیعتا عدهٔ زیادی هم او را مسیحایی دانستند که مدت‌ها انتظارش را کشیده بودند.

از آن‌جا که از زمان ورود عیسی علیه‌السلام به اورشلیم، کمتر از یک هفته طول کشید تا او را دستگیر کردند و به صلیب کشیدند، کسانی که به او ایمان آوردند، از نظر اعتقادی دو دسته شدند. بعضی از طرفداران مسیح، چنین پنداشتند که قضیه تمام شده است و پراکنده شدند. ولی بعد از مسئلهٔ رستاخیز (مسیحیتی که به ظاهر تمام‌شده تلقی می‌شد)، قصهٔ تفسیر رستاخیز مسیح، شاکلهٔ اولیهٔ دین مسیحی را تشکیل می‌دهد به طوری که بعدا اصلا ایمان به این واقعه، جایگاه خیلی خاصی پیدا می‌کند. به عبارت دیگر، ایمان به رستاخیز، اولین سوژهٔ ایمانی دین مسیحی است.

البته در ابتدا مهم این بود که رستاخیز عیسی، منشأ الهی داشته است و به عالم بالا متصل بوده است. اما بعدا در زمان پولس، این مسئله بیان دیگری پیدا می‌کند و این قدرت، به خود عیسی علیه‌السلام نسبت داده می‌شود و به او جنبهٔ الوهی می‌دهد. یعنی قصهٔ رستاخیز، ابتداءا در فضای اعتقادات یهودی تفسیر می‌شد.

واژهٔ مسیحی در آن زمان به معنایی که الان قصد می‌شود، وجود نداشت. در عهد جدید هم دو سه جا بیشتر این عبارت استفاده نشده است و یک لقب اصیل نیست. پیش از آن صد سال، تعبیر «مسیحی» را دیگران برای پیروان عیسی استفاده می‌کردند و به نحوی کنایی و تحقیرآمیز بوده است؛ به معنای کسانی که خیال می‌کنند، عیسی همان مسیح است. ولی بعدا تبدیل به یک لقب مثبت تبدیل شد.

مسیحیان این دوره، کاملا همان دغدغه‌ها و احکام شرعی دین یهودی را رعایت می‌کردند. تنها تفاوت آن‌ها با دیگر یهودیان در این بود که اولا عیسی را مسیح می‌دانستند. دیگر این که منتظر باز آمدن عیسی بودند. که این را به همان «انتظارات آپوکالیپتیک» تعبیر می‌کردند. این آرزو در ابتدا خیلی نزدیک بود؛ یعنی منتظران فکر می‌کردند که این بازگشت به زودی اتفاق خواهد افتاد ولی بعد با طولانی شدن این انتظار، کم‌کم تبدیل شد به چیزی شبیه همان آرزویی که در دین یهودی برای آمدن مسیحا وجود داشت؛ فقط تفاوتش در این بود که برای یهودیان، این انتظار کلی بود و شخص خاصی را نمی‌شناختند ولی مسیحیان انتظار یک شخص شناخته‌شده را می‌کشیدند.

به نظر می‌رسد که مسیحیان یهودی از نظر اعتقادات، خیلی به مسلمان‌ها نزدیک‌تر بودند و از آنجا که عقاید آن‌ها همان اعتقادات یهودی بود، دیدگاه توحیدی آن‌ها و نوع التزام‌شان به احکام شرعی به ما مسلمان‌ها نزدیک‌تر بود و اگر آن‌ها باقی مانده بودند، چنین فاصله‌ای بین اسلام و مسیحیت نبود.
نکته:
بعضی از اسلام‌شناسان مسیحی (مانند هانس کونگ) ممکن است از این شباهت چنین استفاده کنند که چه بسا دین اسلام، اصلا از همان مسیحیت گرفته شده است و چیز جدیدی ندارد و نمی‌شود آن را یک دین و شریعت کاملا جدید محسوب کرد.
پولس:
او در عین حال که یک یهودی متعصب بوده، دارای فرهنگ یونانی بوده است. او تحصیلات یونانی داشته، شهروند یونانی بوده و یک آدم فرهیختهٔ یونانی محسوب می‌شده است. اگر بخواهیم به او نقدی داشته باشیم، در اولین سخن می‌شود در مورد ادعای او مبنی بر مکاشفه، تشکیک کرد؛ چنانکه در خود مسیحیت نیز عده‌ای در این مکاشفه تشکیک کرده‌اند.

بعضی حتی احتمالات شدیدتری را مطرح می‌کنند که البته چندان قابل دفاع نیستند. مانند اینکه می‌گویند پولس چون یک یهودی متعصب بود و با مسیحیت مشکل داشت، آمد در مسیحیت تا آن را از بین ببرد.

دومین نکته‌ای که محل تأمل است این است که حتی اگر مکاشفه را قبول داشته باشیم، این که پولس بیاید کل مسیحیت را تغییر مسیر دهد و اعتقادات مسیحی را عوض کند، به طور جدی مورد پرسش است. مهم‌ترین تغییری که در این زمان رخ داد، مطرح شدن الوهیت برای حضرت عیسی بود. البته در دوران مسیحیت یهودی، تعبیر پسر خدا و مسیحا مطرح بود ولی تعبیر الوهی وجود نداشت.

به نظر می‌رسد مطرح شدن خدایی عیسی از طرف پولس در آن زمان، به خاطر بستر فرهنگی یونانی بوده است. چرا که تعابیری مانند «مسیحا» و «پسر خدا» برای مخاطبان پولس قابل درک نبوده است. اما تعابیر «منجی»، «خدای کشته‌شده» و تعابیری از این دست، برای یونانیان قابل درک‌تر بود؛ به خصوص که در اساطیر یونانی،‌ نمونه‌هایی مانند فدا شدن خدا برای نجات بشر، وجود داشته است. پس می‌شود این طور گفت که پولس، به خاطر این که مبنای کار خود را تبلیغ برای غیر مسیحیان قرار داده بوده، نوع تبیینش از اعتقادات مسیحی نیز کاملا متفاوت بوده است.

اولین جایی که اعتقادات پولسی به نحوی رسمیت پیدا کرد،‌ اجازه‌ای بود که پولس از شورای اورشلیم گرفت؛ مبنی بر این که مسیحیان غیر یهودی که از بت‌پرستی به مسیحیت آمده‌اند، مجبور به التزام به شریعت نباشند. در ابتدای کار، این درخواست منطقی به نظر می‌آمد ولی بعد کم‌کم این اندیشه القاء شد که اصلا التزام به شریعت، قابل مقایسه با فیض الهی نیست و اصلا فیض الهی است که باعث نجات و سعادت انسان‌ها می‌شود.

برای ما البته این سؤال پیش می‌آید که چرا پولس چنین کاری کرد؟ چه لزومی داشت که شریعت نفی شود؟ تأکید بیشتر بر اخلاق و برادری و مهربانی، مستلزم این نبود که حتما شریعت نفی شود.

معمولا توجیهی که برای این سؤال مطرح می‌شود این است که همهٔ آن سخنان عیسی در بارهٔ عمل به شریعت و التزام به آن، مربوط به قبل از واقعهٔ صلیب بوده است. ولی بعد از آن، همه چیز تمام شد و وظیفهٔ انسان‌ها تغییر کرد. از طرف دیگر، بسیاری از احکام شریعت، اختصاص به یهودیان داشته است و شعائر قومی بوده است و برای حفظ وجه تمایز آن‌ها با دیگران و خاص بودن آن‌ها کارکرد داشته است. ولی بعد از به صلیب رفتن عیسی، دین او جهانی شد و دیگر هیچ اختصاصی به یک قوم نداشت. برای همین، مناسک خاص یهودی هم نیازی به ادامه ندارند؛ چون نیازی به تمایز نیست. توجیه دیگر این است که تأکید بیش از حد بر شریعت، با درک فیض تضاد دارد؛ چنانکه در یهودیت پیش از عیسی چنین رخ داده بود. در بیان متأخرتر، مانند آگوستین چنین مطرح شد که بعد از به صلیب رفتن عیسی، دین جنبهٔ درونی پیدا کرد و از اعمال ظاهری به باطن حرکت کرد.

گویی چنین مفروض گرفته می‌شود که اگر کسی به عیسی مسیح علیه‌السلام ایمان بیاورد و با او اتحاد روحی پیدا کند، به طور طبیعی متخلق به اخلاق و شریعت نیز می‌شود ولی این به این صورت نیست که کسی از بالا به او امر کند که فلان کار را بکن یا نکن؛ بلکه به طور طبیعی یک مؤمن به عیسی دروغ نمی‌گوید، دزدی نمی‌کند، زنا نمی‌کند و آن ده فرمان را رعایت می‌کند.

پس ما به طور کلی با دو طرز تلقی کلی مواجه هستیم:
1. مسیحیان یهودی
2. مسیحیان غیر یهودی

افول مسیحیان یهودی از کجا آغاز شد؟ چه بر سر مسیحیان یهودی آمد؟ 1. تصمیم شورای اورشلیم: این به تعبیری اولین خاکریزی بود که فتح شد. یعنی اجازه‌ای که پولس از اورشلیم گرفت تا غیر یهودیان ملتزم به شریعت نباشند، اولین ضربه را به مسیحیت یهودی زد.
2. اخراج از کنیسه‌:
الف) عدم همراهی شورش‌های و مبارزات مسیحیان یهودی بین 67 تا 70 میلادی: در جریان این شورش‌ها، مسیحی‌ها همراهی نمی‌کردند با یهودیان؛ چون آن‌ها منتظر مسیح بودند و خودشان دست به اقدام نمی‌زدند. این مسئله باعث جدایی بیشتر می‌شد و کم‌کم منجر به طرد شدن آن‌ها از بین مسیحیان یهودی شد.
ب) خرابی دوم معبد: در جریان خرابی دوم معبد، یهودیان پایگاه خود را از دست دادند و مسیحیان این را دست‌مایه قرار دادند برای اثبات عدم حقانیت یهودیان. مسیحیان به یهودیان طعن وارد می‌کردند که اگر شما حق بودید،‌ خدا اجازه نمی‌داد که معبد اورشلیم تخریب شود.
پ) ازدیاد مسیحیان یهودی: این ازدیاد جمعیت باعث احساس خطر کردن اصحاب کنیسه شد و این طبیعی بود که آن‌ها را از کنیسه طرد کنند.
ت) برخی تعابیر الهیاتی: بسیاری از تعابیر الهیاتی مسیحیان یهودی، از نظر یهودیان شرک یا کفر تلقی می‌شد.


3. لعن رسمی مسیحیان در 90 میلادی: در این نقطه است که ارتباط مسیحیان از یهودیان به طور کامل قطع می‌شود و خب این جدایی منجر به تغییرات آیینی می‌شود. مثلا روز مقدس از شنبه به یکشنبه تغییر می‌کند، آیین‌های جدید شکل می‌گیرد و شکل و ظاهر آن‌ها نیز عوض می‌شود. در حقیقت در این زمان، مسیحیان رابطهٔ خود را با میراث دینی یهودی از دست می‌دهند. 4. انتقال محوریت کلیسا از اورشلیم به انطاکیه: جدا شدن مسیحیان از اورشلیم و انتقال به انطاکیه، شروع رسمی غلبهٔ فرهنگ یونانی بر مسیحیان و از بین رفتن مسیحیت یهودی می‌شود.



جلسهٔ اول: 28 بهمن 88 (این جلسه من غایب بودم. دوستانی که یادداشت دارند، بفرستند لطفا)